#مهسا_پارت_169
-نیما؟
چشمای بسته از دردش رو باز کرد..صورتش از درد جمع شد...با دستم خون روی لبش روکنار زدم...:
-آقا چی شده؟...تصادف کردید؟
می خواست جوابمو بده ولی نتونست وفقط به گفتن آخی اکتفا کرد...باید کمکش میکردم...بلند شدم و به آشپزخونه برگشتم...چند تا دستمال تمیز برداشتم و سریع برگشتم...دوباره کنارش زانو زدم وگفتم:
-بذارید کمکتون کنم...باید پالتوتون رو دربیارید...
حرفی نزد...منم آروم پالتوشو درآوردم...از درد مدام ناله میکشید...و دل بی تاب منو هم ریش ریش میکرد...چند جا از دستاش بنفش شده بودن...میترسیدم شکسته باشه...رو بهش گفتم:
-اقا سینا روخبر کنم؟...شاید دستتون شکسته باشه...
صدای آروم و پردردش روبالاخره شنیدم:
-نمی خواد...چیزی نیست...
با دستمال کمی از گلهای روی دست وصورتش رو پاک کردم...نیما چشماشو بسته بود...با کشیدم دستمال روی زخمهای صورتش اخماش بیشتر توی هم گره خورد...پارچه رو توی انگشت اشارم پیچیدم و اروم روی لبش کشیدم...سریع چشماشو باز کرد ونگاش رو توی چشمام انداخت...با دیدن آتیشی که از اون گوی های سیاهش زبانه میکشید دستم متوقف شد...نگاش تا روی لبام پایین اومد...نمی تونستم این سنگینی رو تحمل کنم...بلند شدم و گفتم:
-می تونید بلند بشید؟...باید به اتاقتون برید...
-کمکم کن بایستم...
بازوشو گرفتم ...دستش رو تکیه گاه میله ها کرد و بلند شد...لنگون لنگون باهم به طبقه بالا رفتیم...خیلی دوست داشتم بدونم چه اتفاقی واسش افتاده بود؟...
کمکش کردم تا روی تختش بشینه... نفسی که توی سینه اش حبس کرده بود رو با شدت بیرون داد که باعث شد گرمای وجودش توی گردنم برخورد کنه...با لرزشی خفیف ازش جدا شدم...
-باید دوش بگیرید...تمام لباساتون گلی شده...
-نمی خواد...نمی تونم...فقط از توی کمدم واسم لباس بیار...
با گفتن چشمی به سمت کمد رفتم ولباس راحتی وکرمی رو انتخاب کردم...اونا رو روی تخت گذاشتم...می خواستم از اتاق بیرون برم که صدام زد:
@romangram_com