#مهسا_پارت_160
نیما خواست حرفی بزنه که گفتم:
-باور کنید میتونم...قدمم میرسه!
نیما خندید و گفت:
-باشه...فقط من باید سالم برسم شیراز ها!
خندیدم وجاهامون رو باهم عوض کردیم...چشماشو روی هم گذاشت و گفت:
-امیدوارم وقتی چشم باز کردم اون دنیا نباشم...من آرزو زیاد دارما!!!
خوشبختانه تو رانندگی ماهر بودم و نمیترسیدم...نیما خواب بود...ساعت از هشت گذشته بود که به اصفهان رسیدیم...خسته شده بودم و نمی خواستم توی شب رانندگی کنم برای همین نیما رو بیدار کردم و دوباره جاهمون عوض شد...دمدمای صبح بود که به شیراز رسیدیم...به خودم که اومدم دیدم اشکام همینطور در حال ریختنه..نفس عمیقی کشیدم.بوی شهرم تا مغز استخونمم رفت...تمام گذشته م،خنده های مادرم،محبتای پدرم،اشکایی که از نبودنشون ریختم همه و همه در برابرم زنده شد.چطور تونسته بودم از اینجا دل بکنم؟از پدر و مادرم؟از خاطراتم؟
نیما رو کرد بهم و با اخم گفت:
-یکی از دوستام واسم یه سوییت اجاره کرده...میریم اونجا تا کمی استراحت کنیم...
سوییت کرایه شده طبقه اول ساختمون 12واحده بود... در ورودی رو که باز میکردی وارد هال میشدی،روبروش هم آشپزخونه اپنی کوچیکی وجو داشت....کنار آشپزخونه هم راهرویی بود که به اتاق خوابا و سرویس بهداشتی ختم میشد.وقتی نیما وارد اتاق اول شد منم به سمت اتاق کناریش رفتم.یه اتاق کوچیک شاید9متری، تخت یه نفره کنار پنجره بود با یه کمد همرنگ که روبروی تخت گذاشته شده بود...چمدون لباسامو باز کردم و همه رو توی کمد چیدم.لباسامو عوض کردم و از اتاق بیرون زدم...تا ظهر منو نیما خوابیدیم....با اینکه هنوز خستگی از تنم در نرفته بود باید ناهاردرست میکردم...توی آشپزخونه همه چی بود...تصمیم گرفتم ماکارونی درست کنم اونم با ته دیگ سیب زمینی آخه نیما
خیلی دوست داشت...مشغول درست کردن غذا بودم که نیما هم وارد آشپزخونه شد...روی صندلی نشست و گفت:
-از همین الان به فکر تلافی اون غذاها افتادی؟!
خندیدم و گفتم:
-بله...به خانوادتون خبر دادید که رسیدیم؟
-آره...میتونی یه قهوه بهم بدی؟
چشمی گفتم و قهوه رو بعد از آماده شدن جلوش گذاشتم.همینطور که داشتم سالاد شیرازی درست میکردم رو به نیما پرسیدم:
-آقای سلحشور...اینجا رو کی اجاره کردید؟
@romangram_com