#مهسا_پارت_158

-ببخشید،دست خودم نیست.
-منم که میگم بخواب...راهمون طولانیه بهتره استراحت کنی
منم که از خدا خواسته،به صندلی تکیه دادم و چشمامو روی هم گذاشتم و خیلی زود به خواب رفتم.
چشم که باز کردم متوجه شدم ماشین متوقف شده اما نیماتوی صندلیش نبود...به خودم نگاه کردم ومتوجه پالتوی نیماشدم که روم کشیده شده بود....پالتو رو جلوی بینیم گرفتم و با تمام وجود عطر تنش رو به ریه هام فرو دادم...ساعتم 3ظهررو نشون میداد....نمیدونستم کجاییم یا اینکه اصلا نیما کجاست؟نگاهی به گوشیم انداختم...ستایش اس داده بود که خوش بگذره و خوشحالم که داری به زادگاهت میری و مراقب خودتون باشید...
نگاهی به اطرافم انداختم...نیما رو دیدم که با دست پر از فروشگاهی بیرون زد.وقتی سوار شد گفتم:
-سلام
کیسه ها رو عقب گذاشت و گفت:
-سلام...منتظر یه تعارف بودی ها!
خندیدم و گفتم:
-ببخشید...اصلا نفهمیدم کی خوابم برد!
-مهم نیست...گرسنه نیستی؟
-چرا...خیلی!
-جلوتر می ایستم یه چیزی بخوریم.
از کرج خارج شده بودیم که نیما ماشین رو کنار جاده متوقف کرد..بخاطر سرد بودن بیرون مجبور بودیم تو ماشین غذا بخوریم...نیما صندلیش رو عقب داد، کشید وگفت تا من کمی استراحت میکنم تو هم یه چیزی درست کن تا ناهار بخوریم...تو پلاستیک مواد لازم هست...
بعد دستاشو روی چشماش گذاشت و خوابید...نگاهی به کیسه های خریدش انداختم...تصمیم گرفتم ساندویچ درست کنم،البته با این امکانات کمی که داشتیم نمیشد غذای گرمی درست کرد... مشغول درست کردن ساندویچا شدم و هر از گاهی به نیما نگاه میکردم که نیم ساعتی به خواب رفته بود... بیچاره حق داشت خسته باشه...از صبح پشت فرمون نشسته بود.نمیدونستم بیدارش کنم یا نه؟هم خسته بود هم گرسنه....
هنوز تصمیمی نگرفته بودم که صدای موبایلش بلند شد و بیدارش کرد...بلند شد و نشست:
-الو...سلام علیرضا...خوبی؟گفتم که من خودم جدا میام...نترس بابا من زودتر از شما میرسم...نه هتل نمیام...تو به اونش کار نداشته باش...آره باشه...خداحافظ...

@romangram_com