#مهسا_پارت_156
متعجب شدم...نیما این ساعت روز با من چیکار داشت؟گوشی رو کنار ستایش گذاشتم.در رو آروم باز کردم و به طبقه پایین رفتم.نیما کنار چمدونش نشسته بود.با دیدن من بلند شد و گفت:
-خواب بودی؟
-نه...خوابم نمیبرد...چیزی شده؟
جلوتر اومد و گفت:
-هنوزم میخوای بیای شیراز؟
مات حرفش بودم.شیراز؟آخه چطوری؟:
-من؟...منظورتون چیه؟
-تو کاری به منظورم نداشته باش...اگه میخوای بیای زود برو آماده شو...من فقط ده دقیقه منتظر میمونم؛گفته باشم...
بعد دسته چمدونشو گرفت و از در بیرون رفت.هنوز مات حرفاش بودم... نکنه تونسته بلیط جور کنه؟وای خدا باورم نمیشه.سریع به اتاق برگشتم.همه وسایلمو تو چمدون گذاشتم و بعد از آماده شدنم به پایین رفتم.دم در دیدم که نیما توی ماشین خودش نشسته و داره برام چراغ میزنه...به طرفش رفتم...پیاده شد وچمدونمو توی صندوق عقب گذاشت ..با هم سوارشدیم...نیما نگاهی بهم انداخت و گفت:
-تو عمرت اینقدرسریع آماده شده بودی؟
خندیدم و گفتم:
-نه...خودمم نفهمیدم چطوری لباس پوشیدم.
-از شالی که برعکس زدی معلومه!!!!
نگاهی به شالم انداختم.دوباره خندیدم و گفتم:
-گفتم که هول هولی شد!
لبخندی زد و ماشین رو روشن کرد.توی راه به ستایش اس دادم و گفتم که دارم با نیما میرم.رو به نیما گفتم:
-بلیط مال چه ساعتیه؟
@romangram_com