#مهسا_پارت_154
بعد از ناهار از اونجایی که دیگه کسی خوابش نمیبرد هر کس خودشو به چیزی مشغول کرد...متاسفانه هوا از دیروز خرابتر شد گرچه آقا پیروز باز هم ابراز خوشحالی میکرد و سعی داشت جمع رو با تعریف از خاطرات دوران جوونیش سرحال بیاره...نیما هم دوباره گیتارشو به دست گرفته بود و باهاش ور میرفت...کم کم جمع دونفره شد...برادران سلحشور با هم شطرنج بازی میکردن...خانوما هم کنار هم نشستن و صحبت میکردن...به پیشنهاد پریسا ما دخترا هم به طبقه بالا رفتیم تا آهنگ بذاریم و برقصیم...من روی تخت نشستم ولی اون دو نفر وسط اتاق خودشون رو میکشتن....دست توی جیب پلیور کاموایی بلندم کردم و بیلطها رو درآوردم و بهشون خیره شدم....هیچوقت اینقدر از داشتن چیزی به اندازه داشتن این دو ورق کاغذ،لذت نبرده بودم...
هنوز خیره به بلیطها بودم که با تموم شدن آهنگ ذوق زده سرم رو بالا آوردم ...با دیدن ستایش و پریسا که پارچ شیشه ای آب توی دستاشون بود گیج شدم... یه لحظه نفهمیدم چی شد اما وقتی متوجه خیس شدن خودم و بلیط ها شدم بی اراده داد زدم:
- نه...نه ستایش...چیکارکردی!!!
اما دیگه دیر شده بود و بلیطا تبدیل به کاغذای خیسی شده بودن که دیگه هیچ فایده ای نداشتن.بغض کردم.بغضی که زود شکسته شد.اونا که فکر میکردن من بابت خیس شدنم ناراحتم به سمتم اومدن اما من بلند شدم و با گریه رو به ستایش گفتم:
-میدونستم دیگه نمیبینمشون،حقم دارن...من دختر بیوفایی بودم.بایدم نخوان منو ببینن!
از کنارشون گذشتم واز اتاق بیرون زدم...با برخورد به جسم سفتی متوقف شدم...نیما با تعجب به چشمای گریونم نگاه میکرد...تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که بلیطهای خیس رو بدستش بدم و بدون توجه به صدا کردن اسمم توسط پریسا و ستایش به راهم ادامه بدم...
دیگه نمی تونستم این دوری روتحمل کنم...این انتظار بازهم طولانی شد..خودم رو توی دستشویی انداختم و در رو قفل کردم...روی موزاییکهای سرد نشستم و شروع کردم بی صدا گریه کردن.... فکر اینکه پدر و مادرم دلشون از رفتنم شکسته شده و نمیخوان منو ببینن دلم رو ریش ریش کرد..دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا صدای زجه هام بیرون نره...
صدای در زدن رو شنیدم ولی نمیخواستم جواب بدم...
-مهسا...دروباز کن...توروخدا ببخشید...نیما بهم گفت که اون بلیطا واسه چی بودن...بخدا با پریسا میخواستیم شوخی کنیم...دردت به جونم اگه در دستشویی رو باز نکنی خودمو میکشم...
صدای غمگین والتماسای ستایش دلم رو بیشتر به درد آورد...چطور میتونستم اونقد پست باشم که سرشون داد زدم...اونا سر من کلی منت داشتن...زندگی الان من بخاطر وجود اونا بود...بلند شدم و قفل در رو باز کردم...صورت پر از اشک ستایش لای در ظاهر شد...به سمتم اومد و بغلم کرد:
-ببخشید خواهری...
سرم رو روی شونه هاش گذاشتم وگفتم:
-یه دنیا دلتنگشون شده بودم ستایش...دوست داشتم برم ببینمشون،وقتی شنیدم آقانیما توی شیراز کنسرت دارن هوایی شدم...وقتی فهمیدم قراره باهاشون برم بخدا اگه بگم قلبم اومد توی دهنم دروغ نگفتم....باورم نمیشد که بعد چهار سال میخوام برم...اما انگار اونا راضی به دیدنم نیستن،انگار قسمت نیست برم!
ستایش کمرمو نوازش کرد وگفت:
-این حرفو نزن...نیما داشت به یکی زنگ میزد که اگه شد واست بلیط جور کنه...ایشالله درست میشه!
-نمیشه...مطمئنم نمیشه!
با صدای در سر از روی شونه ستایش برداشتم و به نیمایی که عصبانی توی چارچوب در ایستاده بود چشم دوختم:
@romangram_com