#مهسا_پارت_142

-سلام خانوم خانومای خوشگل..منومیشناسی؟...
دستم رو روی دستش گذاشتم تا از جلوی دهنم برش دارم ولی نذاشت وبیشتر خودشو بهم چسبوند...قطره اشکم روی دستش افتاد...به تمام معنا ازش ترسیدم...
-امروزم مثه شب تولد یلدا نفسگیرشدی...اگه جای نیما بودم لحظه ای از کنارت جم نمی خوردم...البته نیما باید خر باشه که عاشق خدمتکارش شده باشه...دیدید همچینم زرنگ نیستید...آمارتون رو گرفتم...امثال تو فقط به درد خوشگذرونی میخورن...
زبون کثیفش رو روی لاله گوشم کشید...از ترس شروع کردم به دست و پا زدن و ناله کردن...زورم بهش نمیرسید...لعنتی خیلی هیکلی بود...صدای خنده اش پرده گوشمو پاره کرد...
-بیشتر تقلا کن تا منم بیشتر تحریک بشم دختر...ادامه بده...
با شنیدن حرفش دست از تلاش برداشتم...بدنم بی حس شد...سرمای وجودمو احساس میکردم...جلوی چشمام سیاهی رفت...صدای آهنگ زیاد بود وهیچکس هم نمیدونست من طبقه بالا اومدم...توی دلم خدارو صدا زدم...نیما...پدرم...مادرم...هرکسی که به ذهنم میرسید رو صدا زدم...التماس رو تو چشمام ریختم وبه اون حیوون نگاه کردم ولی اون مث صفتش وحشی بود...کمرم رو گرفت و توی یه حرکت بلندم کرد...از ترس ناخودآگاه شروع به لگد انداختن کردم...برای لحظه ای دستش رو از جلوی دهنم برداشت تا محکم منو بگیره...از فرصت استفاده کردم و جیغ بلندی کشیدم و نیما رو صدا زدم...اما سیامک عوضی منو روی تخت انداخت و روم خیمه زد...رو شکمم نشست ودستامو با یه دستش بالای سرم گرفت وبا دست دیگه اش دهنمو بست...نفسم بالا نمی اومد...قطرهای اشکم بی وقفه فرو میریختن...وقتی نفسای آلودشو توی گردنم حس کردم بی احساس شدم وبریدم...توان تقلا کردنم نداشتم...چونه ام به صورت هیستریک شروع به لرزش کرد واین لرزش کم کم به تمام بدنم رسید...دیگه حتی نمیتونستم جیغ بکشم...دستش رو از روی دهنم برداشت...صورتشو نزدیک لبام برد...چشمامو بستم ومرگمو از خدا خواستم...با برداشتن جسمی که سنگینیش نفسمو بند آورده بود دوباره اکسیژن وارد ریه هام شد...چشمامو باز کردم...بدنم لحظه ای از لرزش نمی ایستاد...صدای فریاد نیما رو شنیدم وبعد صدای ناله هایی که التماس میکرد که تمومش کنه...
-نیما نزن...غلط کردم...بخدا دستور یلدا بود...نزن نیما...آی...
-خفه شو آشغال عوضی...میخواستی چه غلطی بکنی؟
صدای شایان هم توی اتاق پیچید:
-نیما ولش کن...بسپارش به من...برو به مهسا برس...حالش خیلی بده...
با نشستن دستی روی شونه ام غیر اداری سیلی محکمی بهش زدم...اونقدر ترسیده بودم که نمی دونستم کی رو دارم میزنم...صدای گرفته نیما رو کنار گوشم شنیدم:
-آروم مهسا...اروم باش...من اینجام...نمیذارم کسی اذیتت کنه...آروم باش...
نیما دستامو سفت گرفت و کمکم کرد بشینم...بدنم همچنان میلرزید...دستامو ول کرد ،کتشو درآورد و سریع تنم کرد...ولی بی فایده بود...کنترلی روی لرزش بدنم نداشتم...صدای فریاد نیما بلند شد:
-شایان ببرش توی اتاق بغلی و درو روش قفل کن...
با بسته شدن در اتاق نیما محکم منو توی آغوشش گرفت:
-بس کن دختر...تموم شد...ببین از اتاق رفته بیرون...شایان به حسابش میرسه...بس کن داری داغونم میکنی...
دستامو توی سینه اش جمع کردم وشروع کردم به زار زدن...اونقدر گریه کردم که آروم شدم...نیما تمام مدت با آرامش دستاشو توی کمرم میکشید تا گرمم کنه...لرزش بدنم متوقف شد...سرم رو از توی سینه اش بلند کردم وبه یقه لباسش خیره شدم...با دستای مردونه اش چونمو لای انگشتاش گرفت و دهنمو بست...خم شد وکنار گوشم گفت:

@romangram_com