#مهسا_پارت_140

لیوان شربت رو روی میزگذاشتم وبا دستمال دستم رو تمیز کردم...صدای پریسا که پسر رو مخاطب قرارداد باعث شد سرم رو بالا بگیرم:
-فربد خودتی؟
به پسر روبه روم نگاهی انداختم...کت وشلوار مشکی براقی تنش بود...کروات نزده بود و دو دکمه اول پیراهنش رو باز گذاشته...ته ریش مرتبی توی صورتش بود اما بیشتر از هرچیزی چشمای آبی خمار ومژه های فر بلندش توجه آدم رو جلب میکرد...صدای گیراشو دوباره شنیدم:
-فکر میکردم منو نشناسین پریسا خانوم...
-مگه میشه همبازی بچگی هامو به این زودی فراموش کنم...خوبی؟
فربد لبخندی زد و کمی خم شد طوری که آدم فکر میکرد داره برای یه پرنسس تعظیم میکنه:
-بخوبی شما بانوی من...لندن بهتون خوش گذشته...
پریسا بازوی فربد رو گرفت وبا لودگی گفت:
-هیچ جا ایران خودمون نمیشه...
فربد با انگشت اشاره اش روی بینی پریسا زد:
-ای شیطون...عوض نشدی هاااا...
صدای خندشون بلند شد...فربد درحالی که هنوز میخندید نگاهی بهم انداخت و به پریسا گفت:
-معرفی نمیکنی پریسا جان؟...افتخار دیدار ایشون رو تا حالا تو مهمونی هاتون نداشتم...
-ایشون خواهر...دوست واشنای نزدیک خانواده سلحشور هستن...مهسا خانوم...
روبه من کرد وگفت:
-مهسا جون...فربد پسر یکی از دوستای مادرم والبته همبازی بچگی های من ونیما...
-خوشبختم مهسا خانوم...

@romangram_com