#مهسا_پارت_138

هر سه خندیدیم...بعد از خرید لباس و کیف و کفش به عمارت برگشتیم...نتونستم شام درست کنم برای همین نیما از بیرون شام سفارش داد...بیچاره مثلا خدمتکار استخدام کرده...از وقتی خانوادش اومدن از هفت دولت آزاد شده بودم...شب ستایش پیشمون موند...اونقدر برای جشن فردا مسخره بازی درآوردیم که صدای نیما دراومد...صدای کسی که محکم به در میزد باعث شد خنده هامون رو سریع جمع کنیم...پریسا به سمت در اتاق رفت و بازش کرد...با دیدن چشمای خواب آلود نیما و موهای بهم ریخته اش رسما پوکیدیم...اول پریسا شروع کرد و بعد ستایش ودرآخرم من...اونقد خندیدیم که نیما با عصبانیت فریاد زد:
-به من میخندین؟
پریسا کمی خودش رو گرفت وگفت:
-پ نه پ داشتیم به روحی که جلومون ظاهر شده میخندیم...وای نیما جان من تو آینه یه نگاه بخودت بنداز...
نیما بازوی پریسا رو گرفت ومحکم تو آغوشش انداخت...منو ستایش از ترس جلوی دهنمون رو گرفتیم...اما پریسا خم شد وشکمش رو گرفت:
-غلط کردم نیما...تورو جون مامان شروع نکن...
ستایش با وحشت به من نگاه کرد...یعنی نیما انقدر عصبانیه که میخواد پریسا رو بزنه...تو فکر وخیال بودیم که صدای جیغ وخنده پریسا بلند شد...نیما دو دستی شکم پریسا رو قلقلک میداد و باهاش میخندید...تو خیالمم این روی نیما رو تصور نمی کردم...صدای خنده هر دوشون تمام راهرو رو گرفته بود...ستایش به کمک پریسا رفت تا بتونه از دستای نیما نجاتش بده...ولی من محو چهره خندون نیما شدم...اونقد ضایع بهش خیره بودم که متوجهم شد و سرش رو به سمتم گرفت...نگاهمون تو هم قفل شد...دوست داشتم من الان بجای پریسا باشم و نیما اینطوری قلقکم میداد...ای کاش برادر منم مثه تو بود...نیما صاف ایستاد و با اخم ریزی تک سرفه ای کرد و به سمت در اتاق رفت...ستایش وپریسا از تغییر ناگهانی نیما تعجب کردن...نزدیک در ایستاد وگفت:
- خیلی خسته ام بچه ها...تورو خدا آروم بخندین...شب بخیر...
با بسته شدن در اتاق وکشیده شدن پاش روی کفپوش راهرو فهمیدیم از اتاق دور شده...ستایش سرش رو خاروند وگفت:
-چی شد؟
اما این سوالش بی پاسخ موند...چون پریسا چراغهارو خاموش کرد وهردومون رو بسمت تخت خواب کشوند...با اینکه تخت خواب دونفره بود ولی هرسه مون به راحتی توش جاشدیم..
صبح زودتر از همه بیدارشدم...بعداز آماده کردن صبحانه همه رو برای صرف صبحانه صدا زدم...نیما برای برنامه ریزی جشن به شرکت مورد نظر رفت...ما خانوما هم به آرایشگاه رفتیم...جشن کریسمس نصفه شب بود ولی نمیتونستیم کسی رو تا ساعت 12شب نگه داریم برای همین جشن رو برای ناهار گذاشتیم...ستایش و پریسا موهاشون رو ساده بالای سرشون بسته بودن وآرایش ملایمی روی صورتشون کار شده بود...اما موهای من باز درست شد...آرایشگر جوونی با اتو موهامو صاف کرد...قسمتی از موهای کنار شقیقه ام رو پشت سرم بست و فرق کوتاه کجی هم برام درست کرد...نمی خواستم آرایش غلیظی داشته باشم برای همین هم منم آرایشم ملایم بود...مارال خانوم هم با اون کت خاکی شیری رنگی که به تن داشت موهاشو کوتاه و بلوند کرده بود...آقا پیروز نزدیکی های ظهر بدنبالمون اومد و کلی ازمون تعریف کرد...پریسا به شوخی رو به باباش کرد وگفت:
-باباجون مواظب خانومت باشی ها...من که دوست داشتم بخورمش دیگه نمیدونم بقیه چه فکری ممکنه بکنن...
اقا پیروز صداشو کلفت کردوگفت:
-میسوزونم کسی رو که بخواد به زنم چشم داشته باشه...خودم بشخصه درخدمتشم...
اونقد لحن صداش بامزه بود که از فرط خنده زیاد دل درد گرفتیم...دم در و داخل عمارت پر بود از ماشینهای گرون قیمت وشیک...صدای آهنگ تا توی باغ هم می اومد...خاله زهرا با کت وشلوار بنفشی به استقبالمون اومد...خدمتکارای زیادی درحال پذیرایی از مهمونا بودن...اونقدر هیجان داشتم که نمی تونستم سر پا بایستم...هرسه مون به اتاق رفتیم ومانتوهامون رو درآوردیم بعد همزمان باهم به طرف سالن پایین رفتیم...با یاداوری موضوعی از ستایش وپریسا عذرخواهی کردم وبه اتاقم برگشتم...دیشب دل دردم شروع شده بود...نمی خواستم وسط مهمونی حالم خراب بشه برای همین به دستشویی رفتم ووسیله موردنظر رو جاسازی کردم...دراتاق رو نبسته بودم که صدای نیما روشنیدم انگارداشت با تلفن حرف میزد...دوست داشتم ببینم چی پوشیده...آروم آروم به سمت سالن رفتم...کنار پنجره پشت به من ایستاده بود و کت و شلوارسورمه ای رنگی به تن داشت...از اینکه ناخواسته لباسش تا حدودی با لباس من ست شده بود کلی ذوق زده شدم...به آرومی به سمت راه پله ها رفتم که صداشو شنیدم:
-خانوم ببخشید...

@romangram_com