#مهسا_پارت_127
مارال-مشخصه دخترم...میتونم یه سوال خصوصی بپرسم؟
-بله خانوم...بفرمایید...
-نمی خوا م ناراحتت کنم اما...پدر و مادرت مشکلی دارن که تو باید تو این سن بجای درس خوندن کار کنی؟
جملاتش مثه خنجر رو قلبم خط می انداخت...پس ستایش همه چیز رو هم بهشون نگفته بود...آره مشکل داشتن...مشکلشونم پسر بی غیرتشون بود...مشکلشون اینه که مردن و دستشون از این دنیا کوتاهه که اگه بودن و منو تو این وضع میدیدن صدبار خودشون رو میکشتن...اشکی رو که لجوجانه قصد پایین اومدن داشت با سر انگشتم گرفتم.لبامو روی هم فشردم و گفتم:
-پدر و مادرم شش سالی هست که...فوت شدن.اگه...اگه بودن که من الان اینجا نبودم خانوم...
سنگینی نگاهشونو فهمیدم...بیشتر از همه نگاه سنگین نیما روی خودم احساس کردم...زیرچشمی حواسم بهش بود...اونم داشت به حرفای ما گوش میداد... نمیخواستم کسی گریه مو ببینه...بلند شدم و با گفتن"ببخشید"به طرف اتاقم رفتم.خودمو روی تخت انداختم.سرمو توی بالش فرو بردم تا صدای هق هقم بلند نشه...با به یاد آوردن دستای مهربونیهای پدرم که روی سرم میکشید، گریه م بیشتر شد...آخه از همچین پدری باید...
حتی یادآوریش هم عذابم میداد.جای اون زخم روی دستم همیشه گذشته مو به یادم میاورد.گذشته ای که هیچوقت تلخیش از یادم نمیره.
دستی روی شونه م نشست.سربلند کردم و پریسا رو دیدم.از روی تخت بلند شدم و نشستم.ستایشم توی چارچوب درایستاده بود...اشکامو پاک کردم و با صدای گرفته ای گفتم:
-معذرت میخوام...متوجه اومدنتون نشدم...
پریسا دستمو توی دستش فشرد و گفت:
-مامان ازت معذرت خواست...قصد ناراحت کردنتو نداشت...ستایش یه چیزایی از تو بهمون گفته بود ولی واقعا نمیدونستیم که...خدابیامرزتشون...دیگه گریه بسه...مامان مارالم دلش نازکه...الاناست که اونم بزنه زیر گریه...پاشو یه آب بزن به صورتت...پاشوکه دستور اکید نیماست...
سری تکون دادم و گفتم:
-چشم...
-چشم چیه دختر؟...نمیدونم با نیما چطور برخورد میکردی ولی تا موقعی که ما اینجاییم تو میشی خواهر کوچیکه خودم...لحظه اولی که دیدمت مهرت به دلم نشست...
-منم همینطور...
-پاشو صورتتو بشور...
تا عصر دیگه پایین نرفتیم...اونقد با ستایش و پریسا مسخره بازی درآوردیم که نفهمیدیم کی خوابمون برد....مارال خانومم که برای استراحت به طبقه بالا اومده بود بهمون سر زد وبازم از طرف خودش ازم عذرخواهی کرد...خیلی دوسشون داشتم...خیلی بیشتر از خیلی...
@romangram_com