#مهسا_پارت_124
ستایشم بعد صبحانه بهم زنگ زد وگفت اونام دارن میرن فرودگاه برای استقبال... بیچاره تو فرجه امتحاناتش بود ولی کلی ذوق وشوق داشت و یه ریز پشت تلفن حرف میزد...اونقد از خانواده عموش گفت که صبر و تحملم تموم شد وخدا خدامیکردم هواپیماشون زودتر تو فرودگاه بشینه... کارامو انجام دادم...وسایل پذیرایی رو آماده کردم و برای تعویض لباس به اتاقم رفتم.تونیک لیمویی رنگی با شلوار جین مشکی پوشیدم،موهامو مثل همیشه دم اسبی بستم...هوا سرد بود برای همین پلیور آبی نفتیمو هم تنم کردم...خداروشکربه کمک فاطمه خانوم وستاره کل عمارت مثه الماس میدرخشید...ساعت 10صبحه و هنوز اونا نیومده بودن... واسه گذروندن وقتم پای تی وی نشستم...برنامه خاصی نداشت...پی ام سی رو گرفتم ومشغول ترانه گوش دادن شدم...
با دیدن خواننده یاد چشمای مشکی نیما افتادم..خیلی شبیه هم بودن... با همون اخم و جذبه همیشگیش...
با شنیدن صدای بوق که توی حیاط می اومد با عجله برای استقبال به سمت در بزرگ ورودی رفتم وبازش کردم...لباسام خوب بود...نیما صبح بهم گفت نمیخواد فرمم رو بپوشم...کلی تو دلم قربونش رفتم...
ماشین شاسی بلند عمورضا پشت پورشه نیما پارک کرد...اول نیما پیاده شد...حیاط پر از برف بود ولی جاده وردی رو علی آقا از برف پاک کرده بود تا مشکلی پیش نیاد...مرد قد بلند و چهارشونه ای که موهای یکدست سفیدی وظاهری آراسته وشیک داشت از ماشین پیاده شد...توی دلم گفتم"بابای نیماست...نگاه توروخدا قدبلندش به باباش رفته..."...خاله زهرا وعمورضا وستایشم پیاده شدن...کنارستایش خانوم مسنی ایستاده بود...برخلاف سنش خیلی خوشتیپ وخوش هیکل بود،معلومه خیلی بخودش میرسه..."اینم مادرشه..پس خواهرش کجاست؟"...هنوز حرفم رو تموم نکرده بودم که دختر جوونی که نسبتا قدبلندی داشت از ماشین پیاده شد...پریساهم دست کمی از مادرش نداشت...خانوادگی خوش لب*ا*س*ن...امیدوارم مثه نیما مغرور واز خودراضی نباشن...
جلوتر رفتم و با استرسی که سعی میکردم مخفی کنم گفتم:سلام...رسیدن بخیر...
هر هفت نفر به سمتم برگشتن و نگام کردن...وقتی جواب سلاممو دادن مادرش جلوتر اومد،روبه روم ایستاد،توچشمای سبزش خیره شدم که با خنده گفت:
-تو باید مهساباشی، درسته عزیزم؟
یعنی قربون این عزیزم گفتنت برم من...چه روز اولی خوب تحویلم گرفت...پس نتیجه میگیریم که نیماخان به مادرش نرفته باید ببینم اخلاق پدرش چطوریه...
لبخندی زدم و گفتم:
-بله...من مهسا هستم؛خیلی خوش اومدید...
-ممنونم،تو چقدر ظریف و کوچولویی دخترم...
آی آی آی...اینم که تیکه رو انداخت.کلا اینا انگار خیلی به قد آدما توجه میکنن...نگاهی به نردبون انداختم که در مقابل حرف مادرش لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت...حرصم گرفت...رو به مادرش گفتم:
-البته خانوم باید بگم...ماشاالله شما خانوادگی قدبلندین،واسه همینم من در برابر شما ریزه میزه به نظر میام
پدرنیما خندید و گفت:
-حق با توء دخترم...حالا خانوم اجازه بده بریم داخل که خیلی خسته م...
وقتی نیما از کنارم گذشت آروم گفت:
-خاله ریزه وسایل پذیرایی رو آماده کن...
@romangram_com