#مهسا_پارت_122
برگشتم و با نگرانی نگاش کردم:
-آقا سینا...
نذاشت ادامه بدم...دوباره اخماشو تو هم کرد و شد همون نیمای بداخلاق...با لحن دستوری گفت:
-پایین میخورم...
چی میتونستم بهش بگم؟...کی به حرف من گوش داده که این بار دومش باشه...با گفتن "چشم آقا" از اتاق بیرون زدم...
نیما بعد از خوردن عصرونه به سالن رفت و مشغول خوندن مجله شد...منم دستمالی برداشتم تا کمی قاب امیربهادر خان رو تمیز کنم...البته بیشتر برای اینکه پیش نیما باشم این تصمیم خطیر رو گرفتم...
امیربهادرهم با اون چشمای سیاه وسردش به جلو خیره شده بود...چشم غره ای بهش رفتم و مشغول تمیزکردنش شدم...بیچاره شیشه قاب از تمیزی برق میزد ولی من همچنان به قاب عکس دخیل بسته بودم...صدای زنگ تلفن توی سالن پیچید...میخواستم برم برش دارم که نیما سریع بلند شد و گوشی رو جواب داد:
-الو...سلام...بفرمایید...
احساس کردم از آدم پشت خط خوشش نمیاد چون بدجوری ابروهاشو بهم گره زده...پشت به من کرد ومشغول صحبت شد:
-نگار مگه قرار نبود تمومش کنیم...
نگـــــــــــــــار؟؟؟...نفسم تو سینه حبس شد:
-من هیچ قولی بهت نداده بودم...بس کن...هرگز...نمیخوام دیگه به عمارت زنگ بزنی...هرکی شماره اینجا رو بهت داده غلط کرده با تو...
صداش کم کم بالا میرفت:
-نگار اون روی سگم رو بالا نیار...بهت گفتم نه...د آخه اگه واسم مهم بودی که ولت نمیکردم...قبلا بهت گفتم تو نمیدونی دوستی چه معنی میده...دوبار تو صورتت خندیدم که نشد دوستی...برداشتت غلط بوده...نگار داری اذیتم میکنی...هر غلطی که میخوای بکنی بکن...
با برخورد گوشی روی تلفن یه قدم عقب رفتم و به قاب عکس خوردم...نیما برگشت و با عصبانیت بهم نگاهی انداخت...صورتش اونقدر ترسناک شده که از وحشت زبونم بند اومد...کلافه دستی تو موهاش کشید و دوباره روی مبل نشست وگفت:
-این دختره اگه زنگ زد یه جوری دست به سرش کن...خودم پراشو قیچی میکنم...عجب روزگاری شده...تا به یکی لطف میکنی میشه وظیفت...
نفسش رو با شدت بیرون داد...دستمال توی دستم رو جابه جا کردم و به کارم برگشتم...همزمان با برداشتن تکیه ام از قاب عکس امیر بهادر که کج شده بود پاکتی از پشتش پایین افتاد...خم شدم و پاکت قهوه ای رنگ رو برداشتم...شبیه بسته های اسناد و مدارک مهم بود...مث سند خونه مهر و موم شده...به سمت نیما رفتم وگفتم:
@romangram_com