#مهسا_پارت_113
نیما عقب گرد کرد واز اتاقم دورشد...هنوز داشتم بجای خالیش نگاه میکردم که صداشو انتهای راهرو کنار پله ها شنیدم:
-شایان دهنش چفت وبس نداره...حرفاشو باور نکن...همیشه پیاز داغشو زیاد میکنه...بعد از یلدا دیگه طرف چنین دخترایی نمیرم...
سرم رو به سمت راهرو کج کردم ولی نیما رفته بود...با این حرفش رسماً خل شدم...در اتاقم روبستم..چند دقیقه ای طول کشید تا بتونم جملات نیما رو هضم کنم...شایان الکی گفته؟؟؟....یعنی با هیچ دختری نبود؟؟؟؟این وسط چرا برای من توضیح داد؟؟؟....
توی آینه ی قدی سر تا پامو نگاه کردم...با اون لباس خواب عروسکی سفیدم ،صورت رنگ پریده وچشمای و بینی قرمز رنگ چقد بامزه شده بودم...یعنی نیما فهمید من دوسش دارم؟؟؟؟
با دوتا دستام محکم زدم تو سرم....نه امکان نداره فهمیده باشه...
با یادآوری حرفاش ضربان قلبم روی هزار رفت...با ذوق توی هوا پریدم وجیغ خفه ای کشیدم...به سرعت سمت ام پی فورم رفتن وهندزفری رو توی گوشم گذاشتم...دوست داشتم تا خود صبح تخلیه انرژی داشته باشم...برای همین شروع کردم به رقصیدن...
***
دستم رو سمت ساعت بردم تا صدای نکره شو ببندم...به سختی بلند شدم...گلوم میسوخت...دستی به پیشونیم کشیدم واز روی تخت بلند شدم...باورم نمیشد تمام بدنم خیس عرق بود...میدونستم تب دارم ولی نه تا این حد...حوله کوچیکیمو برداشتم وبه سمت دستشویی رفتم...با آب سردی که بصورتم خورد خواب وتب از وجودم رفت...با پوشیدن لباس فرم و پلیور گرمی که گلومو هم میپوشوند از اتاق بیرون زدم...با اینکه عمارت سیستم گرمایی داشت ولی هنوز سردم بود...دستامو توی سینه ام جمع کردم وسرم رو پایین انداختم...بخاطر ابری بودن هوا کل عمارت تاریک بود...همزمان با روشن کردن لوسترهای سالن پایین عطسه ای زدم...نمیخواستم نیما هم سرما بخوره...از توی جعبه کمکهای اولیه چند تا قرص خوردم و ماسک سفید رنگی هم جلوی صورتم گذاشتم...خیلی سردم بود ولی می دونستم تب دارم اینو ازچشمام که
بدجوری می سوخت،فهمیدم...صبحانه رو با هزاربدبختی درست کردم ومنتظر نیما روی صندلی نشستم
...ساعت8 شد ولی نیما پایین نیومد...امروز استودیو ضبط داشتن نباید دیر میرفت...به زحمت از جام بلند شدم وبه سمت اتاقش رفتم...وای که این پله ها جون آدمو میگیرن...پشت در اتاقش ایستادم ودر زدم:
-آقا نیما...خوابید؟...امروز تمرین دارین...آقا نیما...
چند بار دیگه ام به در زدم ولی جواب نداد...با تردید در اتاق رو باز کردم وسرم رو جلو بردم...تخت به هم ریخته ولی خالی بود...زیر لب گفتم:
-پس کجاست؟...یعنی رفته بیرون و من متوجه نشدم؟
اینبار تمام هیکلم رو جلو بردم...عطسه خفیفی زدم...تمام اتاق رو نگاه کردم،نبود...شونه ای بالا انداختم،میخواستم از اتاق بیرون برم که صدای ناله ای از توی دستشویی توجهمو جلب کرد...برگشتم و گوشامو تیز کردم..صدای خفیف ناله رو باز شنیدم...به سرعت سمت دری که نیمه باز بود رفتم...با دیدن نیما که توی دستشویی کنار توالت فرنگی افتاده بود وحشت کردم...پیراهن تنش نبود...تمام کف دستشویی مایع زرد رنگی ریخته شده ورنگ به چهره نیما نمونده بود...کف دستشویی زانو زدم وسرش رو با دستام بلند کردم... خیلی سنگین بود...با وجودی که خودم جون نداشتم فریاد زدم:
-نیما تو رو خدا چت شده؟...نمیتونم بلندت کنم...
با دیدن وضعیت نیما و جسم نیمه جونش وحشت زده جیغ میکشیدم و گریه میکردم...با تمام قدرتم بلندش کردم و نشوندمش...سریع پشت سرش رفتم تا دوباره نیفته...بدنش سرد سرد بود...داد زدم:
-نیما جون هرکی دوست داری یه چیزی بگو...آخه چت شده؟...
@romangram_com