#مهسا_پارت_108
حتی می تونستم بگم امیربهادرم خوشحاله...اون غرور نگاهش بدجوری چشمک میزد...هوا خیلی سرد بود و دیشب بی وقفه بارون زد...کل باغ وعمارت پر شده بوداز بوی بارون وخاک نم زده...تقریبا تموم درختا لخت و عریون شدن...علی آقا با کمک مجتبی تمام برگهایی که توی حیاط ریخته بودن جمع کردن و انتهای باغ سوزوندن...
قرار بود فاطمه و ستاره هم آخر هفته بیان وعمارت تکونی اساسی داشته باشیم...
توی آشپزخونه مشغول پختن کیک توت فرنگی بودم که صدای ممتد بوق ماشینی تو حیاط عمارت پیچید...به سمت پنجره سالن رفتم وپرده رو کمی کنار زدم...هیوندای مشکی شایان رو تشخیص دادم...بعد از مهمونی تولد یلدا وفهمیدن اینکه یلدای بیچاره بدجوری چزونده شده باهام صمیمی ترشد...پسر خیلی باحال و مهربونیه...هیچوقت به خاطر اینکه یه خدمتکارم باهام بد رفتار نمیکرد...مودب وسر به زیر بود البته منکر شیطون بودنش نیستم...تو این یک ماه خیلی کم به عمارت سرزده...حالام که اومده کل عمارت رو روی سرش گذاشته...برگشتم وبه عکس امیر بهادر خیره شدم...بیچاره بازم بق کرده...میدونستم از شایان خوشش نمیاد چون همیشه سوژه مسخره اش بود...با خنده به آشپزخانه رفتم...
کیک رو تو فر گذاشتم که صدای سلام کشداری توجهم روجلب کرد:
-ســـــــــــــلـــــــام بر کدبانو...درود بر شهربانوی مشرق زمین...به به عجب بویی...مادر زنم دوسم داشته...به موقع وسر وقت...کی حاضر میشه؟
لبخندی زدم وصاف ایستادم وگفتم:
-سلام بر شهردار عمارت...چطورید؟
-تا وقتی نگی این کیک خوشمزه که توی فر داره بمن چشمک میزنه کی آماده میشه از حال واحوالم خبری بهت نمیدم...
خنده ی بلندی سر دادم...دلم برای شیطنتش تنگ شده بود:
-نیم ساعت دیگه آماده اس ولی باید 20دقیقه هم توی یخچال باشه...
شایان شروع کرد با دستانش زمان رو شمردن...
-نیم ساعت میشه 30دقیقه...20دقیقه هم اونجا...اوووووه 50دقیقه دیگه آماده میشه...بابا نیما که اجازه نمیده بیشتر از نیم ساعت تو عمارتش باشم...میگم هااا تو میتونی باهاش حرف بزنی و راضیش کنی من بیشتر بمونم؟
-چشم من بهشون میگم ولی فکر نکنم اقا نیما به حرف خدمتکارشون گوش بدن...
شایان کمی سرش رو خاروند ومثه احمقا نگام کرد...با دیدن قیافش نتونستم خودم رو بگیرم وبا صدای بلند بخندیدم...شایان هم با شروع کرد به خندیدن...حالا هر دومون مثه دیونه ها میخندیدیم...
با شنیدن صدای نیما که شایان رو صدا میزد هردو هم زمان لال شدیم و با ترس به در آشپرخونه نگاهی انداختیم...وقتی صدای نیما توی سالن پایین پیچید شایان فشنگی به سمت در رفت و داد زد:
-مهسا خانوم هستیم در خدمتتون...برم رو مخ نیما بلکه بذاره بیشتر بمونم...
با رفتن شایان به کارم برگشتم...باید وسایل پذیرایی رو آماده میکردم...با چیدن میوه وشیرینی توی ظرف مخصوص به سمت سالن رفتم...شایان ونیما روبه روی هم نشسته بودن ودرباره موضوعی بحث میکردن...
@romangram_com