#مهسا_پارت_100
-چی شده؟چرا جیغ میزدی؟
من اما بی هیچ حرفی گریه میکردم.نیما دستاشو دور کمرم گذاشت و منو تو آغوشش گرفت.کمرمو نوازش کرد و گفت:
-گریه نکن خانوم کوچولو...خواب بد دیدی؟دیگه نمیخواد بترسی،من پیشتم!
من که مست آغوش گرمش شده بودم،سری تکون دادم و با هق هق گفتم:
-شب...تولدم بود...مامان و بابامم بودن...خیلی...خیلی خوشحال بودیم...اما یهو...یهو داداشم اومد جلو،دستمو گرفت و خواست...خواست منو با خودش ببره،جیغ میزدم،التماس میکردم اما...اما فایده ای نداشت...هیچکس کمکم نکرد...من نمیخوام باهاش برم...تو رو خدا نذار منو ببره...خواهش میکنم نذار...
نیماحلقه دستاشو تنگتر کرد و گفت:
-تا من هستم هیچکس نمیتونه به تو آسیبی برسونه...هیچکس!
انگار همین جمله ش آبی بود روی آتیش دلم!آروم آروم شدم.سرمو بلند کردم و به چشمای مهربونش نگاه کردم.خدایا چه نیرویی تو این چشماست که منو تا این حد دلگرم میکنه:
-ببخشید...شما رو هم از خواب بیدار کردم!
نیما لبخند مهربونی به روم زد و گفت:
-مهم نیست...دوست داری در مورد خانوادت باهام حرف بزنی؟... شایدبا گفتنش سبک بشی من حاضرم به حرفات گوش بدم!
سرمو پایین انداختم.نمیدونم شاید خودمم منتظر بهونه ای بودم تا با کسی درد ودل کنم.چه بهونه ای بهتر از امشب و چه کسی بهتر از نیما!
نگام به شونه هاش افتاد.دلم میخواست بازم بغلم کنه،اینطوری آرامشم بیشتر میشد.خجالتو کنار گذاشتم ...چشماشو بستم وگفتم:
-ما یه خانواده چهار نفره خوشبخت بودیم...من،پدر و مادرم که عاشق هم بودن و برادرم میلاد که ده سال ازم بزرگتر بود.بابام تاجر فرش بود و مادرم خونه دار،پدر و مادرم از خانواده هاشون طرد شده بودن چون برخلاف میل اونا با هم ازدواج کرده بودن اما واسشون مهم نبود چون عاشق هم بودن.زیادی بابایی بودم اونقدر که مامانم ازم کفری میشد.وقتی که بابا بودش دست به سیاه و سفید نمیزدم اما وقتایی که نبود مامانم وادارم میکرد که آشپزی یاد بگیرم.میگفت دختری که خونه داری بلد نباشه میمونه روی دست مامانش!انگار میدونست آینده دخترش به همین کارا ختم میشه!
آهی کشیدم و ادامه دادم:
تا اینکه زد و میلاد عاشق شد،عاشق دختری که یه زمانی باباش عاشق سینه چاک مادرم بوده و البته رقیب کاری بابا،خانوادم مخالفت کردن دلیلشونم این بود که پدرش تو کار مواد مخدر بود،اینو بابا به خوبی میدونست و به میلاد هم گفته بود اما میلاد گوشش بدهکار این حرفا نبود.حرف،حرف خودش بود.بابا گفت از ارث محرومش میکنه چون میدونست میلاد زیادی اهل مادیاته و شاید کوتاه بیاد اما فایده ای نداشت.چقدر سخته که بچه آدم تو روش بایسته و بگه"پولتو واسه خودت نگه دار،من عاشق اون دخترم و به خاطرش حاضرم از تو هم بگذرم"بابام دیگه قید میلادو زده بود.میگفت این پسر دیگه واسه من پسر نمیشه!چند وقتی ازش خبری نداشتیم تا اینکه از طریق پست کارت عروسیش به دستمون رسید.اون حتی حاضر نشده بود شخصا به خونمون بیاد.پیر شدن و شکسته شدن پدر و مادرمو دیدم.با اینکه دلم میخواست تو عروسی تنها برادرم شرکت کنم اما نرفتم.اون غرور پدرشو شکست.از گریه های مادرش گذشت.زندگی ما همچنان ادامه داشت اینبار بدون میلاد...شبا صدای گریه مادرمو میشنیدم و همپاش گریه میکردم.میدونستم چقدر دوری میلاد براش سخته،آخه اون عاشق میلاد بود.بابامم ناراحت بود اما تو خودش میریخت.
بیچارگی ما از زمانی شروع شد که انبار بابا آتیش گرفت و تمام فرشاش سوخت.کمر بابام شکست اما بازم طاقت آورد.حداقل جلوی ما چیزی نشون نمیداد و بهمون امیدواری میداد که همه چی درست میشه.چیزی برامون نمونده بود جز همون خونه ای که توش بودیم.یه شب...یه شب از توی اتاقشون صداهایی شنیدم.نمیخواستم فالگوش واسم اما وقتی اسم میلادو شنیدم کنجکاو شدم.اون شب،بدترین حرف تو تمام عمرم رو شنیدم.تمام اون اتفاقا،آتش سوزی انبار،همه به دستور پدرزن میلاد و با اطلاع خود میلاد انجام شده بود.اون شب برای اولین بار صدای گریه بابامو شنیدم.قلبم داشت میترکید.رفتم تو اتاقم و اونقدر گریه کردم تا خوابم برد.صبح...صبح با صدای جیغ مامان از خواب پریدم...بابام...بابام تو خواب تموم کرده بود!
@romangram_com