#ما_عاشقیم_پارت_121

من که از جام بلند میشدم گفتم:چرا اتفاقا امشب دلم میخواد بازی کنم ولی اگه شکست خوردین نزنین زیرش ها!

پگاه که می خندید گفت:اره دفعه اخر و یادمه اقای فتوحی چجوری بازنده شدی که هنوزم توی شوک بودی و با خنده رفتیم سمت دیگه سالن و روی مبل های راحتی نشستیم!

مهیار فوری اومد سمتمون و گفت:پس چرا پروانه نیومد؟

پگاه: گفت حوصله بازی نداره و نمیاد.

مهیار که این چیزا سرش نمیشد بلند بلند پروانه رو صدا کرد و گفت نمیخوای بازی کنی حالا بیا اینجا بشین و تقلب برسون بزار حداقل وجودت یکم مسمر به ثمر باشه!و همه رو به خنده انداخت و پروانه هم از لج مهیار از جاش تکون هم نخورد! و بازی رو شروع کردیم.

من و مهیارو سوگند و پگاه

نگاهم به سوگند بود که داشت کارتهاش رو زیر و رو می کرد. لبخندی شیطون نشست تو چهره اش و کارت رو انداخت وسط!

بالاخره بازی رو با برد دخترا تموم کردیم!

سوگند که واردتر از پگاه هم بود گفت: من و اینجوری نگاه نکن مهیار خان من یه دوره پاتور رو دیدم!واردتر از این حرفام!

مهیار که هنوزم باختش رو قبو ل نمی کرد گفت:نخیرم تو جر زنی کردی شما دخترا کارتون اینه و با سوگند کل کل کردن....

از جمعشون فاصله گرفتم و کنار مامان و عمه نشستم!

****

موقع شام بود!


romangram.com | @romangram_com