#ما_پنج_نفر_پارت_392
ااااااه خدا پس این کجاست؟
با حرص موبایلم رو برداشتم و شماره ی فاطمه رو گرفتم....
وقتی تماس وصل شد بدون اینکه بهش مهلت حرف زدن بدم شروع کردم با حرص حرفهام رو گفتم:
_ اااااه فاطی کجایی تو؟
خوبه یک هفته پیش واسه ی امروزقرار گذاشتیما امروز هم که هر چقدر زنگ میزدم گوشیت خاموشه و خونه هم که نیستی!
وقتی با بغض اسمم رو صدا کرد مردم و زنده شدم
_فاطمهههههههه؟؟؟؟
چته تو دیووونه؟
جوابی نشنیدم!!!
_ فاااااااااااااطی د حرف بزن...
پر بغض شروع کرد ب حرف زدن:
_ زهرا...
پریشب عرفان بهم گفت که یه ماموریت بهش خورده و چند وقت دیگه عازمه !
اما دقیقا دیروز یهو موبایلش زنگ خورد و اونم با استرس گفت ک قبوله الان میام اداره تا راجبش حرف بزنیم....
romangram.com | @romangram_com