#ما_پنج_نفر_پارت_390
بغض توی گلوم چنگ زد
_ عرفان جون فاطمه زود برگرد!
با اخم شیرینی بهم خیره شد
_ خانوم محترم دیگه نبینم جون عشق منو قسم بخوریا...
بعدم دیگه واسه ی هیچی این مروارید ها رو نریز باشه خانومی؟
لبخند پر بغضی بهش زدم و سرم رو شونش گذاشتم
عرفان مشغول نوازش کردن موهام شد
توی خلسه ی شیرینی فرو رفتم!
خدایا عرفانو ازم نگیر....
نمیدونم شاید خدا اون روز صدامو نشنید یا شاید هم....
نمیدونم...
نمیدونم ک چی باعث اون اتفاق شد...
واقعا نمیدونم...
****
romangram.com | @romangram_com