#ما_پنج_نفر_پارت_369
به این افکارم خندیدم و روبه بچه ها که هرکدوم درگیر یه کاری بودن؛ مثلا یکیشون داشت کفش میپوشید و اون یکی داشت مانتوشو نتش میکرد...
گفتم:
بچه ها چطورشدم ؟
باصدام به طرفم برگشتن و بعد از این که منو دیدن چن لحظه خیره شدن که زهراگفت:
وای ساراباورم نمیشه این تو باشی.
_باورت بشه چون واقعاخودمم.
لعیا: بمیری چقدخوشگل شدی امشب همه به تو نگاه میکنن...
به حرفش که شوخی بود خندیدیم که ساغرگفت:
بچه ها نظرتون چیه سارارو زندانیش کنیم و نبریمش عروسی؟
زهرا: آره بعدشم دست و پاشو ببندیم که نتونه کاری انجام بده...
من که از حرفاشون اشک از چشمام داشت میومد گفتم وای بچه ها بس کنین دلم دردگرفت..
لعیا: اینو نگاه ماداریم حرص میخوریم این داره میخنده.
میخواستم جوابشو بدم که آرایشگر که داشت به بحث ما میخندید گفت:
romangram.com | @romangram_com