#ما_پنج_نفر_پارت_363
_خانوم کوچولو فک نکن منم به چک کردن رفت و امدت علاقه دارم فقط چون خاله گفته مجبورم این کاروبکنم..
_اگه مامانم چیزی گفت خودم جوابشو میدم.
_چه بهتر!
زیرلب گفتم:
پسره ایکبیری!
_القاب خودتو به من نچسبون.
میخواستم جوابشو بدم که گوشیم زنگ خورد لعی بود که میگفت دم درن .
بدون توجه به آرسام کفشاموپوشیدم و رفتم بیرون و سوار ماشین شدم و زهرا که راننده بود حرکت کرد....
الان دوساعتی میشه که توی پاساژیم و از این مغازه به اون مغازه میریم چیز خاصی توجهمو جلب نکرده....
زهرا و ساغر خریداشونو کرده بودن و منو لعی مونده بودیم....
ساغر هم هی غر میزد و ماهم بهش میخندیدیم....
داشتم ویترین هارو بر انداز میکردم که یه لباس پف آبی و صورتی نظرمو جلب کرد .
از طراحیش خوشم اومد یقش تا یکم بالای سینه بود و گرد بود سرشونه هاش پف بود و لباس آستین سه ربع بود ودامنش بلند و پف بود.
romangram.com | @romangram_com