#ما_پنج_نفر_پارت_348

بفرماییدی گفتم و در باز شد و زهرا تو چارچوب در نمایان شد.

منتظربهش نگاه کردم که حرفشو بزنه..

_سارا پارسا و آرسام دم در منتظرتن.

باتعجب گفتم:

دم در..؟متنظرمن...؟

خب بگو بیان داخل...!

_بهشون گفتم گفتن نه به سارا بگو اماده شه بریم بیرون...

باشه ای گفتم و زهرا رفت بیرون منم یه تیپ مشکی زدم و بدون هیچ ارایشی رفتم بیرون .

پایین رفتم لعی و زهرا توی سالن بودن و ساغر هم مثل همیشه توی اتاقش بود....

درو باز کردم و رفتم بیرون که دیدم پارسا با ماشینش جلوی در ایستاده و آرسام هم کنارش نشسته بود...

درو باز کردم و رفتم نشستم...

_سلام داش پارسا چه عجب از این طرفا راه گم کردین!

_سلام ابجی این چه حرفیه ما که همیشه همینجاییم..

خواستم جوابشو بدم که آرسام اهم اهمی کرد ینی منم وجوددارم...

romangram.com | @romangram_com