#ما_پنج_نفر_پارت_346

احسان به سمتم اومد و سرمو توی آغوشش گرفت.

_ نه احسان من نمی خوام ضعیف باشم نمی خوام... می خوام مثل سابق بشم .

می شم همون دختری که صدای خنده هاش گوش فلکو کر می کرد.

می شم همونی که غرورش زبانزد بود همون که نمی شکست..

نمیذارم کسی این موضوعو بفهمه دوباره قوی می شم.

سرمو بلند کرد و مثل یه برادر بزرگتر با مهربونی توی چشمهام زل زد و گفت: آفرین خواهرم می دونستم عاقلی دیگه نبینم این اشکاتو رو گونه هات..

لبخند عمیقی زدم و گفتم:

دیگه نمی بینی داداش..

زهرا:

دو روز از روزی که احسان اومد اینجا می گذره ساغر خیلی خوب شده همه چی به روال قبلی برگشته ولی حاضر نیست پارسا رو قبول کنه .

می گه باید امتحانش کنم باید ببینم در آینده بهم سرکوفت می زنه؟

می تونه منو این جوری قبول کنه یا نه؟

با حرفش موافقم شاید اگه منم جای ساغر بودم همین کارو می کردم چون هیچ کس دوست نداره توی زندگیش همش سرکوفت بشنوه و ارزشش بیاد پایین .

باید بفهمی که چقدر اون طرف دوستت داره که حاضره با این موضوع کنار بیاد یا نه؟

romangram.com | @romangram_com