#ما_پنج_نفر_پارت_334
من اطمینان دارم که این دختری که دست و پا و دهنش بستس و باسروصورت زخمی و وضع آشفته داره بهت زده به ساغر نگاه می کنه آبجی سارای من نیست..
دیگه پاهام تحمل وزنمو نداشتند روی زمین سر خوردم و با صدایی که خش دار بود و صورتم از اشک خیس بود گفتم:
خدایا چقدر بکشم؟
دیگ بسم نیس؟
به خدا قسم منم آدمم چرا هر وقت زندگیم می خواد آروم بشه یه بلای جدید روسرم نازل می کنی؟
خداااااا... کی گفته مرد گریه نمی کنه؟
وقتی که یه مرد عشقشو توی این وضع ببینه ؛ وقتی یه مرد خواهرشو توی همچین حالتی ببینه؛ می تونه گریه نکنه؟
اون وقته که دلش می خواد بمیرههههههه..
امیر خم شد سمتم و با صدای گرفته ای گفت:
نکن داداش با خودت نکن این کارو بلندد شو داداشم بلند شو خودتو نباز بلند شو و به عشق زخم خوردت کمک کن. بلند شو تکیه گاه خواهرت شو بلند شو عزیزم بلند شو..
ساغر:
با احساس درد شدیدی زیر دلم چشمهامو باز کردم که دیدم توی بیمارستانم.
چشم چرخوندم ک زهرا رو در حالی که خوابیده بود کنار خودم دیدم یکم فکر کردم ببینم چه اتفاقی افتاده همه چیز مثل یه فیلم از جلوی چشمهام گذشت..
romangram.com | @romangram_com