#ما_پنج_نفر_پارت_332

احسان با نگرانی رو به من گفت:

چته زهرا؟ خبری شده؟...

با هق هق همه چیزو برای احسان تعریف کردم...

در حالی که می شد ترس و نگرانیه برادرانه رو توی صورتش دید گفت: زهرا فقط خداکنه اتفاقی نیفته...



عرفان:

با بچه ها به سمت اون خونه حرکت کردیم .

وقتی رسیدیم به نیرو ها دستور حمله دادم و به همراه امیر وارد خونه شدیم نگهبانا با سر و صورت خونی روی زمین افتاده بودند .

با احتیاط به دور و برم نگاه کردم صدای گریه ی ضعیفی نظرمو جلب کرد .

به امیر اشاره کردم با هم به سمت اون اتاق حرکت کردیم هر چی نزدیک تر می شدیم صدای گریه بیشتر می شد.

امیر لگدی به در زد که در با صدای بدی باز شد با دیدن اون صحنه قدرت هر کاری ازم گرفته شد و سر جام خشکم زد...

پارسا:

دارم از نگرانی دق میکنم...

اون شبی که خواستگاری آروین از ساغرو شنیدم از خونه بیرون زدم خیلی فکر کردم با خودم که رودربایستی ندارم؛ من دوستش دارم!

romangram.com | @romangram_com