#ما_پنج_نفر_پارت_327


من و امیر هم الان به جمعشون ملحق می شیم...

کور سوی امیدی توی دلم ایجاد شد و خداروشکر کردم .

صدای ملتمس پارسا بلند شد: عرررفااان ازت خواهش می کنم بذار منم بیام

_ بچه شدی پارسا؟

کجا بلند شی بیای؟..

آرسام: عرفان ازت خواهش می کنم بذار بیایم جون مادرت به خدا جون دختر خالم در خطره...

عرفان کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت باشه فقط رو حرف من حرف نمی زنید...

سارا:

با صداهای بلندی که از اطرافم میومد چشمهامو باز کردم.

سعی کردم که همه چیزو به خاطر بیارم ولی نمی شد گیج و منگ بودم و درکی از اطرافم نداشتم به دور و برم نگاه کردم:

یه اتاق خالی بود فقط یه تخت و یه صندلی چوبی اونجا بود و یه دختره بی هوش!!

یکدفعه اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشمم رد شد:

زهرا تب داشت..


romangram.com | @romangram_com