#ما_پنج_نفر_پارت_321


وارد اتاق فاطی شدم اومدم برم سر کمدش که چشمم به مانتو و شلوار روی تختش افتاد همونا بود که دو ساعت پیش پوشید و رفت دنبال درمانگاه و داروخونه!!

به سمت تختش رفتم و مانتوی لیمویی رنگ جلو باز و بلند فاطی رو به همراه شلوار و شال مشکیش پوشیدم ...



انگار اون روز همه چی دست به دست هم داده بود که اون اتفاق شوم بیفته و زندگی منو تغییر بده..



راوی:

در ویلا باز شد و فاطمه مرادی به همراه یه دختر دیگه از ویلا اومد بیرون...

به دور و برش نگاه کرد.

هیچ کس نبود.

اینجا قسمت ویلاهای شخصی بود و در این قسمت کسی نبود..

با خشم به مسعود نگاه کرد با صدایی که سعی در کنترلش داشت گفت

: مسعوددد اون وقت که تنها بودکارو تموم نکردی و فرصتو از دست دادی الان با این دخترس و کار سخت تره فقط اگه کارتو درست انجام ندی اون وقت خودت می دونی که چی می شه؟

_ باشه حواسم هست فقط این دختره رو...؟؟؟


romangram.com | @romangram_com