#ما_پنج_نفر_پارت_318
فاطمه داشت زهرا رو پاشویه می کرد و منم قرصو به زهرا دادم
_ فاطی خیلی حالش بده چی کار کنیم؟
_ نمی دونم بذار برم بیرون ببینم داروخونه ای درمانگاهی چیزی این دور و بر هست؟
_فاطی بهتر نیست ب یکی از پسرا بگیم اخه این موقع شب کجا میخوای بری؟
-نه سارا پسرا ب اندازه کافی مشغله فکری دارن و الانم همشون خستن تازه فرداهم باید زود بیدارشن.
_ولی فاطی اگه..
_هیس سارا نگران نباش زود میرم و میام باشه؟
با بی میلی گفتم:
باشه برو...
فاطمه چند دقیقه بعد در حالی که حاضر شده بود جلوی در ظاهر شد.
_من رفتم سارا مواظبش باش.
_ باشه آجی برو...
حدود یه ربع بعد در اتاق زده شد و ساغر اومد تو...
گفت:
romangram.com | @romangram_com