#ما_پنج_نفر_پارت_303
دی تو ذوق؟
بهش خندیدم و چیزی نگفتم....
پارسا:
احسان کلافه دستی توی موهاش کشید:
پارسا تو کسیو در نظر نداری؟
_ به خدا نمی دونم احسان باید یکم فکر کنم...
رفتم و پشت میز نشستم و به مش رجب( مستخدم) درخواست یه لیوان چای دادم...
به اتفاقات اخیر پروژه فکر کردم:
چند وقتی بود که کارهامون خیلی به هم ریخته بود و ما به تنهایی از پس کارها بر نمی اومدیم.
در اصل تموم کارهای این پروژه ی بزرگ به عهده ی من و احسان و آرسام بود.
آروین هم که بیشتر وقتشو با گردش و تفریح پر می کرد و کم تر به کارهای پروژه می رسید.
به یه کسی که هم کار بلد باشه و هم قابل اعتماد احتیاج داشتیم...
romangram.com | @romangram_com