#ما_پنج_نفر_پارت_250
با دیدن شهربازی چشمهامون مثل پروژکتور روشن شد!!
خب چه کنیم دیگه کودک درونمون زیادی فعاله!!!
من و ساغی به سمت ماشین برقی ها دویدیم و بعد از گرفتن بلیط سوار شدیم و با بچه های کوچولویی که سوار ماشین ها بودن مسابقه می دادیم .
هر کسی هم که رد می شد با خنده نگاهمون می کرد!!!
بعد از 3 دور ماشین سواری همون طور که می خندیدیم به سمت ترن رفتیم که دیدیم بچه ها روی یه نیمکت نزدیک ترن نشستن و دارن پفک و چیپس می خورن.
من و ساغر هم به جمعشون ملحق شدیم که آرسام گفت: همگی با بستنی موافقین؟؟؟
همگی موافقتمون رو اعلام کردیم .
_آروییینننن..
با صدای آروین گفتن کسی به عقب برگشتم که دیدم یه پسر جوون هم سن و سال های آروین داره صدا می کنه... آروین: به به داداش فرزاد چطوری؟؟
_ قربونت آروین جان شما کجا اینجا کجا؟؟
_ راستش برای یه پروژه با چندتا از دوستام اینجاییم
_ عه... فردا شب چه کاره ای؟؟_چطور؟
_ فردا شب مهمونی دارم میای؟
با دوستات؟
romangram.com | @romangram_com