#ما_پنج_نفر_پارت_245


هه...واقعا که....

اصلافکرشو نمیکردم سارا همچین دختری باشه...

سارا:

از زور تشنگی ازخواب بیدارشدم...

روی میزو نگاه کردم پارچ آب نبود...

اه بخشکی شانس...

نگاهی به زهرا کردم خواب خواب بود...

مجبور بودم برم پایین حال نداشتم لباس خوابمو عوض کنم پس ملافرو دورم پیچیدم و آروم آروم به سمت در رفتم و بازش کردم.

نگاهی به راهرو انداختم تاریک تاریک بود خداروشکر که از تاریکی نمیترسیدم...

به سمت پله ها رفتم ورفتم پایین...

نور کمی از توی حیاط سالن رو روشن کرده بود.



به پسرا نگاه کردم از وضعیتشون خندم گرفت دست این یکی رو سر اون بود و پای اون یکی توی شکم این یکی...


romangram.com | @romangram_com