#لالایی_بیداری_پارت_168

دستش رو تکیه داد به شیشه و منتظر موند.
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. همزمان مدام شمارهی السا و آرمین و افروز رو می گرفتم.
اَه نکبتا هیچ کدومشون جواب نمی دادن.
دو قدم رفتم جلو تا تو خونه رو بهتر ببینم اما انگار هیچ احدی که آشنا باشه این دوروبرا نیست. برگشتم و رو به ماشین ایستادم و دوباره شماره گرفتم.
ظاهراً تنها راهم همین تلفن زدن بود.
-: مشکلی پیش اومده؟
امیدوار برگشتم سمت صدا. اما با دیدن آیدین امیدم ناامید شد. کاش پژمان بود. کاش حتی سعید بود چرا آیدین؟ حتی اگه مهدی هم بود بهش می گفتم ولی این پسره یکم زیادی غریبه بود.
لبم رو گاز گرفتم و گفتم: نه مشکلی نیست.
سرش رو کج کرد که باعث شد موهاش از رو چشمهاش کنار بره. ابرویی بالا انداخت و گفت: مطمئنید؟
بی حوصله دستی به چشمهام کشیدم و گفتم: بله مطمئنم.

romangram.com | @romangram_com