#لالایی_بیداری_پارت_160
دقیقا حرفش به اندازه ی اینکه میگفت مادر پدرا بین بچه هاشون فرق نمی زارن مسخره بود. وقتی من به چشمم میدیدم که بینمون فرق می زارن و محبتشون به بعضیها بیشتره چه طور میشه حرفشون و باور کنم.
از بچگی یادمه آرمین چون تک پسر بود هر چی می خواست مامان براش فراهم می کرد. شاید علت اصلی اینکه آرمین این جوری لوس بار اومده بود همین محبت بی جهت مامان بود که انقدر این پسر و جری کرده بود که باور کنه هر چیزی و که اراده کنه می تونه بدست بیاره. برای همینم سر هر موضوعی لج می کرد و با داد و بی داد به خواسته هاش می رسید.
السا هم برای رسیدن به خواسته هاش راه خیلی خوبی بلد بود. فقط کافی بود یکم بغض کنه و تو چشمهاش اشک حلقه بشه تا مامان هر چیزی که می خواد و براش بخره.
یه روز جلوی چشم خودم گفت: من اصلاً دل دیدن اشکهای السا رو ندارم. یه قطره اشک که میریزه دل من به درد میاد.
و همین شد که من فهمیدم اشکهام هیچ ارزشی نداره و برای همینم هیچ وقت از زمانی که عقلم رسید گریه نکردم. برای هیچ چیز. همه ی عصبانیت و ناراحتیم و با چشمهام نشون میدادم با اخم، چشم غره یه نگاه تند اما اشک.... هیچ وقت.
در هر حال فایده ای هم نداشت.
با تکونهای دست آیدا به خودم اومدم.
سرم رو بلند کردم و با استفهام نگاش کردم.
romangram.com | @romangram_com