#لالایی_بیداری_پارت_154
آیدن: چرا؟ چیزی ازت کم نمیشه که. ببین اینا رو بگیر.
آجیلا رو ریخت تو کاسه.
آیدین: خوب حالا صورتت و نشونم بده.
پسره ی خنگ.
کاسه رو کشیدم عقب و از پشت چادر یه چشم غرهی توپ بهش رفتم و بی حرف برگشتم که برم و بی محلش کنم اما با دومین قدم صدای آیدین و شنیدم که همراه شد با حس ولو شدن چادرم.
آیدن: کجا می ...
از پشت چادرم و کشید و چون انتظارش و نداشتم و بی هوا بود چادر از سرم سر خورد و ولو شد تا روی کمرم.
با بهت برگشتم و چشم دوختم به آیدینی که کج شده رو به جلو و چادرم تو مشتش مونده و با ابروهای بالا رفته زل زده بود به منِ عصبانیِ برگشته.
چشمهام و ریز کردم و یه چشم غرهی توپِ اساسی بهش رفتم و با حرص چادرم و از تو دستش بیرون کشیدم و دومین چشم غره رو هم نثارش کردم و بی حرف و پر حرص برگشتم و از پله ها سرازیر شدم پایین.
دیگه حس و حال بالا رفتن و نداشتم. همین دوتا خونه که حیثیتم و به باد داده بود برام کافی بود.
romangram.com | @romangram_com