#لالایی_بیداری_پارت_147



رسیدم به طبقه ی دوم. زنگ خونهی شیوا جون و دوبار زدم. اما خبری نبود. خوب نبایدم باشه. صدای فرزین و فرهاد و که بازی میکردن و از اینجا هم میشد شنید. آقا فرشادم پایین پیش بابا نشسته بود شیوا جونم بالا سر آش بود.
بی خیال اونا شدم و رفتم خونه ب*غ*لی و زنگش و زدم. دوتا زنگ زدم و منتظر موندم.
چادرم از رو سرم افتاده بود رو شونه هام. و به زور با یه دست نگهش داشته بودم که پخش زمین نشه.
کسی در و باز نکرد. دوباره زنگ و این بار طولانی تر فشار دادم. اصلاً اینجا خونه ی کی بود؟ اونقدر فکرم مشغول بود و اونقدر گیج بودم و سر این برنامه ی قاشق زنی از دست بچه ها حرص خورده بودم که هنگ کرده بودم و یادم نمیومد تو هر طبقه کی میشینه.
-: کیه؟؟؟؟؟ چرا این جوری زنگ میزنی؟ مگه سر آوردی؟
با شنیدن صدای خواب آلودیی که از تو خونه میومد تازه به خودم اومدم و فهمیدم که دم خونهی آیدا اینا هستم و اینی که خوب آلود داره داد میزنه است آیدینه و این جوری که شواهد نشون میده من از خواب پروندمش.
لبم و گاز گرفتم و هول برگشتم تا تند و با آخرین سرعتم جیم بزنم و برم طبقهی بالا. اما قبل از اینکه بتونم قدم از قدم بردارم در باز شد و صدای عصبانی آیدین: چیه؟
چشمهام و بستم و هم زمان با دندونام رو هم فشار دادم. دستهام و تا جایی که میشد مشت کردم.

romangram.com | @romangram_com