#لالایی_بیداری_پارت_143

چمهای آیدا گرد شد.
آیدا: وا... خوب نمیسوختن؟
خندیدم و شونه ای بالا انداختم و گفتم: نمیدونم والا. من هنوز امتحانش نکردم.
همه خندیدن.
آیدا: فالگوش چه ربطی به بخت گشایی داره؟
من: اون موقع میگفتن اگه دخترای جون و دم بخت نیت کنن و برن پشت دیوار فال گوش وایسن و به حرف رهگذرا گوش بدن بعدا می تونن با تفسیر اون حرفها جواب نیتشون و بگیرن.
شراره با یه کم اخم و تفکر پرید میون کلامم و گفت: اصولا من فکر می کنم این کار یکم زشت بوده اما خوب خیلی حال میداد.
این و گفت و نیششم تا بناگوش باز کرد و خوشحال به ماها نگاه کرد. با دست ضربه ای به شونه اش زدم و خندیدم.
آیدا با هیجان گفت: قاشق زنی چی؟ بچه ها میگفتن سالهای قبل انجام میدادین.
خنده ای کردم و گفتم: آره مجبورشون میکردم چادر سرشون کنن و برن در خونه همسایه ها قاشق زنی.

romangram.com | @romangram_com