#لالایی_بیداری_پارت_138
فاطمه خانم همون جور که با سنجاق گشادی پهلوهای لباس و میگرفت گفت: نه دیگه قبل تو آرام باید ازدواج کنه چون بزرگتره.
چشمهام گرد شد و یه نمه اخمام در شرف تو هم رفتن بود. زیاد دوست نداشتم که در مورد ازدواجم صحبت کنن اونم وقتی که هیچ خبری نه تنها از شوهر کردن نبود که بلکه خواستگاری هم نبوده.
فاطمه خانم: ایشا.و. عروس بشه خودم یه لباس نامزدی خوشگل براش میدوزم که همه انگشت به دهن بمونن.
طبق معمول از این بحث عصبی شده بودم. یهو نمیدونم سونیا کی وارد اتاق شد و چی شد که یهو دست به کمر پرید وسط حرفهای فاطمه خانم و گفت: نخیرم خاله آرام شوهر نمیکنه.
همه حتی خود منم چشمهامون گرد شد.
فاطمه خانم: اوا چرا شوهر نمیکنه.
سونیا: چون شوهر نداره. پس شوهر نمیکنه اصلا خاله نباید شوهر کنه من دوست ندارم.
به زور دهنم و جمع کردم که نزنم زیر خنده بچه برام غیرتی شده بود.
فاطمه خانم: این که نمیشه سونیا جون بالاخره هر دختری باید شوهر کنه بره دیگه تو عمو نمیخوای؟
سونیا با سماجت پاشو کوبید رو زمین و گفت: نخیر من عمو دارم عمو پژمان عمو سهیل عمو دیگه نمی خوام. خاله آرامم عمو نمیخواد. مگه نه خاله؟
romangram.com | @romangram_com