#لالایی_بیداری_پارت_133

پر حرص گفتم: مگه هر روز به تو شکلات میدم دور از جونت تو چیزیته؟ بعدم کی گفته شکلاتای جیب من برای توئه؟
دندوناش و ردیف بهم نشون داد و آروم گفت: خودم.
دست کردم تو کیفم و یه بسته شکلات هم برای سونیا در آوردم و دادم دستش. تا شکلاتا رو گرفت روشو برگردوند و یهو با ذوق از ته دل یه لبخند بزرگ زد و گفت: خوآن جونم ....
تند دویید سمت آیدین و همچین پرید تو ب*غ*لش که به یاد ندارم تا حالا تو ب*غ*ل باباش این جوری پریده باشه.
دختره ی پررو شکلاتش و از من میگیره محبتش و به خوآن میکنه. یه ماچم نداد حداقل.
لب و لوچهی آویزونم و جمع کردم و رومو برگردوندم اما صدای رنجیدهی سونیا باعث شده بود حواسم بهشون باشه.
سونیا: چرا فرهاد و ب*غ*ل کرده بودی؟
آیدین: چون مریض بود.
سونیا: یعنی هر کی مریض بشه ب*غ*لش می کنی؟
آیدین: آره خوب اگه نیاز داشته باشه ببرمش بیمارستان و خودش نتونه باید ب*غ*لش کرد و بردش.

romangram.com | @romangram_com