#کریشنا_پارت_194

ترديد و واقعه يک نفر به آرامي او را بيدار کند و بگويد که هيچ کدام حقيقت نداشته ... بگويد تنها کابوسي بوده که طلوع يک آفتاب مايل



بهاري آن را از بين برده است . دوباره به کريشنا نگريست و آرزو کرد کاش ان يک نفر کريشنا باشد ، در لباس دختر جوان و دلنشيني

که با آيدن به کالج مي رود . کريشنايي که تنها قلمرو حکومتش خوابگاه کوچک و مشترکش با آيدن باشد و يک موتور سيکلت برگمان

مشترک که صبح هاي با طراوت بهاري دورهام را برايشان لذت بخش کند . آيدني که در پايان يک روز باراني ، زير يک رنگين کمان

بلند ، حلقه الماي نشاني را به کريشنا تقديم مي کند . کريشنايي که کلاه فارغ التحصيلي آيدن را برايش انتخاب کرده است . آيدن و

کريشناي تصورات آيدن ، با هم پير مي شدند . با مرگي کامل و بدون بازگشت به زندگي . يک زندگي عادي و شيرين که ثانيه به ثانيه

اش سرشار از لبخند هايي بي کران و شوقي بي انتها مي شد .

کريشنا آيدن را از افکارش خارج کرد :

- نظرت عوض نشده ؟

آيدن که اندکي گيج شده بود ، گفت :

- درباره چي ؟

- وارث ... نسل مشترک .. پايان جنگ ...

آيدن از جا برخاست و با جديت پاسخ داد :

- نظر من برنمي گرده ...

کريشنا سرگرداند و با لحن سردي گفت :

- مي توني برگردي به اتاقت ... برو ...

آيدن اخم کرد و بي آنکه چيزي بگويد ، از در اتاق کريشنا خارج شد . مغزش خسته تر از اين بود که به آنچه گذشته است فکر کند ، يک



راست به سمت برج ساعت رفت و وارد اتاق بريان شد .

* * *

ابرها در هم فرو رفته بودند . مه صبحگاهي تقريبا برج هاي بلندتر قصر را پوشانده بود . جمعيت انبوه سياه پوشي از دروازه تا درون

قصر را پر کرده بودند . در ميانه سرسرا تابوت زيبا و بزرگي قرار داشت و مرد بلند قدي با ابروهاي کشيده و گوش هاي الفي درون

آن ارميده بود . الف متوفي چهره خوش فرم اما ميانسالي داشت . الف ديگري که تاج شاهي به سر داشت . عصاي کوچک و طلايي


romangram.com | @romangram_com