#کوچ_غریبانه_پارت_242


-باشه بریم.به عمو مسعود می گم منو ببره پارک.خیلی وقته پارک نرفتم.

-پس برو حاضر شو تا منم غذا رو حاضر کنم راه بیفتم.

وقتی شاسی زنگ منزل عمه را می فشردم تازه یادم آمد که مدت هاست به آنها سر نزدم.این بار مسعود در را به رویمان باز کرد.ظاهرا انتظار ما را نداشت،با این حال از برق نگاهش فهمیدم از دیدنمان خوشحال شد.اوایل خرداد در این ساعت از روز هوا معتدل و خوشایند بود.چشمم ابتدا به حیاط تر و تمیزی که انگار تازه آب و جارو شده بود و سپس به ایوان افتاد:

-مهمون دارید؟

همان طور که داشت با سحر خوش و بش می کرد متوجۀ سوالم شد و آهسته گفت:

-نه،اینه همون مستاجری هستن که گفتم تازگی با ما همخونه شدن.

-اِ...؟

نگاهم دوباره به ایوان افتاد.فرشی آنجا پهن شده بود.عمه در کنار خانوم مسن دیگری به مخده تکیه داده بودند و دختر جوانی هم کمی آن طرف تر نشسته بود.

-سلام عمه جونم.


romangram.com | @romangram_com