#کوچ_غریبانه_پارت_240
-می دونم تو هیچ وقت به من به چشم یه دوست نگاه نکردی،ولی حالا مثل یه دوست ازت می خوام بعد از رفتن من مواظب مانی و سحر باشی و نذاری توی زندگی دچار سختی بشن.
نگاه اشک آلود من و مسعود بی اختیار به هم افتاد.هر سۀ ما حال بدی داشتیم.
-از این نظر خیالت راحت باشه.تا وقتی زنده م هرگز نمی ذارم مشکلی براشون پیش بیاد.اینو بهت قول می دم.
دیگر قدرت ایستادن و شنیدن این حرف ها را نداشتم.آهسته گفتم:
-من می رم که بقیه بتونن بیان دیدنت.
***
مامان امروز می ری پیش بابا؟
-آره عزیزم،دارم غذای فردا رو درست می کنم که زودتر راه بیفتم.
-امروز منم با خودت می بری؟
romangram.com | @romangram_com