#کوچ_غریبانه_پارت_238
-پس میادش آره؟
-گفت حتما میاد...هنوز دیر نشده.اگه حوصله ت سررفته برم بگم خاله و عمو بیان پیشت باشن؟
-نه،حوصلۀ اونا رو ندارم.بدتر با دلسوزیاشون آدمو عذاب می دن.فقط برو به الهه سفارش کن اگه مسعود اومد فوری بفرستدش تو.
-باشه.
پچ پچ در گوشی ام با الهه،کنجکاوی خاله را جلب کرده بود.تازه پیش ناصر برگشته بودم که از شنیدن سلام مسعود تکان خوردم.
نگاه من و ناصر همزمان به او افتاد.دسته گل زیبایی در دستش بود و درست دچار همان حالتی شده بود که اولین بار با دیدن ناصر به من دست داد.
سلام آهستۀ من میان احوالپرسی ناصر گم شد.
-سلام آقا مسعود،لطف کردی اومدی...چرا زحمت کشیدی؟
گل ها را به من داد و نزدیکتر آمد و دست ناصر را که به سوی او دراز شده بود آهسته فشرد.
romangram.com | @romangram_com