#کوچ_غریبانه_پارت_218


داشتیم وارد ساختمان می شدیم که پدرم دنبالۀ صحبتش را گرفت:

-مسعود خبر داره من چه قدر گفتارم.بازم به معرفت اون که هرازگاهی میاد یه سری به من می زنه.خونه نیست؟

-با آقا حبیب رفته یه کم خرید کنه،الان پیداش می شه.مهری خانوم چه طوره؟دوقلوها سرشو حسابی گرم کردن؟

-آره،خوشبختانه اون قدر سرش گرم هست که بیخودی به پرو پای ما نپیچه.

-به پر و پای تو یا مانی؟

بابا فنجان چای را از سینی برداشت و بعد از تشکر از زهرا گفت:

-نه بابا،دیگه با مانی کاری نداره.از همون اول باهاش اتمام حجت کردم که کاری به کار این دختر نداشته باشه،وگرنه خودش بد می بینه.

-راست می گه عمه،خدا روشکر مدتهاست کاری به کار من نداره.اصلا نگار نه انگار که ما اون بالا زندگی می کنیم فقط هر وقت سحر می ره پایین سرشو به حرف می گیره و سوالاتی رو که لازمه از زیر زبونش می کشه.

-مانی...


romangram.com | @romangram_com