#کوچ_غریبانه_پارت_213

-والا منم نمی دونم چه باید کرد!فعلا که ناصر هنوز تو حبسه و وضعیتش مشخص نیست.با مردن این بابایی که بهش زده بود کار بیخ پیدا کرده.دکتر گفته اگه به موقع مصدومو به بیمارستان رسونده بودن کار به اینجا نمی کشید،ولی خوب متاسفانه ترس ناصر کار دستش داده.همین هم خانوداۀ طرفو جوری جری کرده که به هیچ وجه رضایت نمی دن.

-بالاخره چی؟این میون تکلیف زندگی من چی می شه؟این جوری که نمی شه آدم پا در هوا باشه.

-نمی دونم،باید برم دادگاه بپرسم ببینم اونا چی می گن.

مجید که ظاهرا سرگرم مرور جزوه های درس بود،سرش را بلند کرد و گفت:

-شنیدم آقای نصیری می خواسته سند گرو بذاره ناصرو آزاد کنه،ولی خودش قبول نکرده.می گن ناصر می ترسه بیاد بیرون خانوادۀ طرف یه بلایی سرش بیارن.

بابا گفت:

-ناصر که کلا ترسو هست،حالا واقعا از اونا می ترسه یا از ترس مسعود جرات نمی کنه بیاد بیرون.

پرسیدم:

-مسعود چرا؟اون چه ربطی به جریان داره؟!

-آخه بعد از اتفاقی که برای تو افتاد،یه بار دوتایی سرزده رفتیم سراغ ناصر.مسعود اون روز حال خودش نبود،ناصرو که دید یقه شو گرفت و گفت(می دونم علت بدحال شدن مانی تو هستی.برام مثل روز روشنه که حتما یه گندی زدی که اونو به این روز انداختی،والا مانی آدمی نبود که در بدترین شرایط دست به این کار بزنه.به هر حال برو دعا کن که حالش زودتر خوب بشه،وگرنه اگه کوچکترین بلایی سرش بیاد با دستای خودم تیکه تیکه ات می کنم.)اون روز ناصر مثل موش داشت می لرزید.وقتی شنید کار تو به قسمت اعصاب و روان کشیده دیگه از ترسش سرکار هم نمی رفت.مسعود هم رفته بود سراغش،همکاراش گفته بودن یه مدت مرخصی گرفته.بهشون گفته بود(بهش بگید تا ابد که نمی تونه خودشو تو سوراخ موش قایم کنه،بالاخره یه روزی پیداش می شه،اون روز وای به حالش.)

romangram.com | @romangram_com