#کوچ_غریبانه_پارت_208


-خداحافظ آقا جون،مواظب سحر باشید.

-خیالت راحت.اصلا نگرانش نباش.از تو بهتر مواظبشم.

نگاهم تا انتهای راهرو بدرقۀ راهشان بود(کاش منم می تونستم باهاشون برم)از خودم تعجب می کردم که چه طور تا همین هفتۀ قبل چشم دیدن هیچ کدام شان را نداشتم!به محض رفتن آنها نرگس پیدایش شد.شاید درک کرده بود که ممکن است بعد از رفتن خانواده ام افسرده و دلتنگ بشوم.مثل همیشه پر انرژی و بشاش به نظر می آمد.

-شما هنوز نرفتین خونه؟

-یکی دو ساعت دیگه دارم.ساعت هشت تایم کارم تموم می شه...خوب تعریف کن ببینم،چه حال چه خبر؟دیدن خانواده خوب بود؟

-آره خیلی؛بخصوص دیدن دخترم.دلم واسش یه ذره شده بود.

-اتفاقا موقع اومدن دیدمش.دختر قشنگی داری!شبیه خودته؛بخصوص چشماش.

-خدا کنه سرنوشت من نصیبش نشه؛هر چند همین الانم وضعیت زندگیش بهم ریخته و بی سرو سامون شده...راستی نرگس خانوم نمی دونین احتمالا من کی مرخص می شم؟

-اگه انشاءالله همه چیز به همین خوبی پیش بره فکر کنم تا یه هفته دیگه بیشتر مهمون ما نیستی.نظر دکتر شرطه.معمولا بیمارا رو بعد از بهبودی بیشتر از یک هفته نگه نمی داریم.


romangram.com | @romangram_com