#کوچ_غریبانه_پارت_202


صدایش که با شوق گفت:

-(سلام مامان جونم)،قشنگترین آهنگی بود که تا به حال شنیده بودم.حین اشک ریختن سر و صورتش را غرق بوسه کردم.دلم می خواست ساعت ها او را به سینه ام بچسباندم و بویش کنم،اما صدای پدرم مرا متوجۀ حضور او کرد.

-خدایا شکرت.

سحر را رها کردم و به سراغ پدرم رفتم.حالا من بودم که به آغوش او پناه می بردم.نفهمیدم چه قدر طول کشید تا متوجۀ سعیده شدم.داشت اشک هایش را پاک می کرد.وقتی در آغوش هم فرو رفتیم.یکریز خدا را شکر می کردم.پدرم هر دوی ما را نوازش کرد:

-بسه دیگه بابا،مانی نباید گریه کنه واسه حالش خوب نیست.کمی بعد دور هم سرگرم صحبت بودیم.سحر روی پایم نشسته بود.در حین نوازش موهایش هرازگاه بوسه ای از گونه اش می گرفتم.

-آقا جون ببخشید که این چند وقت شما رو خیلی اذیت کردم.نمی دونم چه بلایی سرم اومده بود.

-عیب نداره بابا،خدا رو شکر که همه چیز به خیر گذشت.اصلا دیگه فکر گذشته رو نکن.

احساس کردم از طرف کادر بیمارستان به آنها هشدار داه بودند که گذشته را به یاد من نیاورند.

-فهیمه،مجید،مامان همه خوبن؟


romangram.com | @romangram_com