#کوچ_غریبانه_پارت_197
-مسعود...
با هیجان نگاهم کرد.چشمانش برق می زد و لبخندش تمام دندان هایش را نشان می داد.که آهسته گفت:
-خدا رو شکر!
باورم نمی شد که گفتن یک کلمه،این طور برای او حائز اهمیت باشد.نفهمیدم چرا ولی من هم ناخودآگاه تبسم کردم.دست در بازویم انداخت و این بار با کلامی مهربان تر شروع به صحبت کرد:
-مسعود...چه اسم قشنگی هم داره...خدائیش خودشم مرد خوش قیافه ایه...مگه نه؟
با حرکت سر تایید کردم.
-راسشت بین خودمون باشه ولی من از وقتی دیدم این بنده خدا هر روز با یه دسته گل میاد که تو رو ببینه،به خودم گفتم خاطر مانی رو خیلی می خواد که از این همه رفت و آمد بی نتیجه دلسرد نمی شه.حالا راستشو بگو تو هم خاطر اونو می خوای؟
نگاهم به ردیف درختان چنار حاشیۀ خیابان افتاد.صدای جیک جیک گنجشک ها،تابش آفتاب و این سکوت دلچسب مرا به گذشته برد.یاد ایامی که مسیر مدرسه را شانه به شانۀ مسعود با هم راه می رفتیم و فقط به همین دلخوش بودیم که کنار هم هستیم و از آن غرق لذت می شدیم.
هوای گرمی ناله مانند از سینه ام بالا آمد.
صدای خندۀ ریز نرگس بلند شد:
romangram.com | @romangram_com