#کوچ_غریبانه_پارت_192


-تو یه چیزی می گی،ولی مگه مانی دست برداره.تازه خود سحرم به مادرش وابسته است،مگه می شه به راحتی این دو تا رو ازهم جدا کرد؟

-بالاخره چی؟تا کی می خوای رابطه مون این جوری باشه؟

-مگه حالا بده؟چی می خواستی که تا به حال برات فراهم نکردم؟لباس،پول،طلا...دیگه چی می خوای؟

-من خودتو می خوام.از این موش و گربه بازی ها خسته شدم.می خوام که تو همیشه مال خودم باشی.از این که شبا مجبورم پیش مصطفی کچل بخوابم حالم به هم می خوره.تا کی باید تحمل کنم و به روی خودم نیارم.

-منم بدم نمی یاد وضع مون مشخص بشه،ولی ابید یه کم دیگه بهم فرصت بدی تا یه جوری مانی رو دست به سر کنم که خودش طلاق بگیره...

زانوانم می لرزید.دهانم خشک شده بود و هیچ صدایی از گلویم در نمی آمد!فکرم کار نمی کرد،نمی دانستم چه عکس العملی عاقلانه است.فشار زیادی در ناحیۀ سر حس می کردم.انگار سرم در حال پرس شدن بود!جمجمعه ام داشت منفجر می شد!از درد دچار تهوع شدم.با قدم های لرزان به عقب برگشتم.تلو تلو می خوردم.نفسم سخت بالا می آمد،انگار اکسیژنی درهوا نبود.به نظرم در و دیوار ها در حال حرکت بود.اولین اوق را روی دستگیرۀ در حمام زدم.فضای حمام روشن تر بود،ولی باز هم همه چیز حرکت می کرد.چرا نمی تونستم درست ببینم؟!تخم چشم هایم داشت از کاسه بیرون می زد.می خواستم شیر آب را باز کنم.شاید اگر چند مشت آب به صورتم می زدم روبراه می شدم،اما کنار دستشویی چشمم به تیغ اصلاح ناصر افتاد.یک آن نفهمیدم چه اتفاقی افتاد.درد شدیدی در ناحیۀ مچ دست هایم احساس کردم و متوجه بودم که سفیدی دستشویی لحظه لحظه سرخ تر می شد.نگاهم با سماجت به مایع سرخی بود که به سرعت سطح دستشوی را پر می کرد و آنقدر این نگاه خیره ادامه داشت که تار شد و صدای جسمی که محکم به زمین افتاد.

***صدای همهمه که از دور به گوش می رسید هر چه می گذشت نزدیک تر می شد.چه قدر خسته بودم؛انگار باید از یک خواب طولانی و خسته کننده بیدار می شدم.پلک هایم به سختی از هم باز می شد.بعد از چند بار باز و بسته کردن عاقبت توانستم کمی آنها را باز نگه دارم.حالا همراه با صداهای گنگ چهره ایی را نیز در اطراف خود می دیدم،چهره هایی که درست قابل تشخیص نبودند و ترسناک به نظر می رسیدند.چشم هایم را فوری بستم.نمی خواستم آنها را ببینم.سرم سنگین بود و حواسم درست کار نمی کرد.اینجا کجا بود؟!چرا همه چیز به نظر عجیب می رسید؟!چرا به محض چشم باز کردن همه چیز در اطرافم می چرخید؟!من این جا چه می کردم؟!این شبح سفید کنار بسترم چه می کرد؟!

دوباره خوابیدم؛انگار باز هم طولانی.چه مدت در این حال گذشت؟

این بار قبل از چشم باز کردن صدای ظریفی که انعکاس خوشی داشت شنیده شد.مثل این بود که یک کلمه را تکرار می کرد.پلک هایم به سختی از هم باز شد.همان شبح بود،ولی این بار واضح تر.کمی خم شده بود.داشت نگاهم می کرد.دقت کردم.شبح نبود،زن جوان سفید پوش بود که لب هایش تبسم داشت:


romangram.com | @romangram_com