#کوچ_غریبانه_پارت_189
-چی بگم خانوم؟!خونه خراب شدیم،بیچاره شدیم.
-خدا نکنه!مگه چی شده؟!
-آقای کسایی،آقای کسایی دیشب فوت کرده!امروز صبح معاونش اومد گفت شرکت تا اطلاع بعدی تعطیله.
من و لیلا هاج و واج مقابل او ایستاده بودیم و باورمان نمی شد این خبر حقیقت داشته باشد!چه طور می توانستیم باور کنیم که رئیس مهربان و پرتلاش ما که روز قبل بدون هیچ مشکلی به امور شرکت رسیده یود،از دنیا رفته باشد!
-مطمئنی اشتباه نمی کنی آقای میرزایی؟نکنه کسی خواسته باشه با شما شوخی کنه؟
-نه خانوم بهرام خانی،شوخی چیه؟دیشب بنده خدا شام خورده،داشته استراحت می کرده که یکهو سکته کرده.فردا مراسم تشییع جنازه ش انجام می شه.منم اینجا ایستادم که به کارمندای شرکت خبر بدم،وگرنه تا به حال رفته بودم اونجا.
اشکم بی اختیار سرازیر شد:
-مراسم چه ساعتی انجام می شه؟
-فردا قبل از ظهر،از جلوی خونه شون.
آدرس دقیق منزل را گرفتیم.قرار شد با لیلا همزمان آنجا باشیم.تمام طول راه یک لحظه از فکر آقای کسایی بیرون نرفتم.تمام مدت چهره اش با آن حالت آرام و مسلط جلوی چشمم بود و نمی توانستم قبول کنم که او دیگر در این دنیا نیست.
romangram.com | @romangram_com