#کوچ_غریبانه_پارت_184


-نکنه از این آدمایی باشه که از درد تنهایی دنبال سرگرمی می گردن؟

-نه بابا،تا همین الانشم من هی دارم دست دست می کنم.بهش گفتم تا دیپلم نگیرم ازدواج نمی کنم،وگرنه تا به حال اومده بود خواستگاری.

-می بینی مانی؟این نیم وجبی از من و تو زرنگ تره...مامان از این جریان خبر داره؟

-نه،هنوز هیچ کس جز شما دو نفر که الان باخبر شدید،از ماجرا خبر نداره.

-ولی دیگه باید یه جوری قضیه رو علنی کنی.خانوادۀ عموش همین جا زندگی می کنن؟

-آره،خیلی وقته ساکن تهرون هستن.چه طور مگه؟

-واسه این پرسیدم که اگه فکر می کنی پسره آدم خوبیه زودتر تکلیف تونو روشن کنین.بگو همین روزا عموش اینا رو ورداره بیاره خواستگاری.اگه آقا اینا در جریان باشن بهتره.

-اون بنده خدا که حرفی نداره،ولی به آقا بگم چه جوری باهاش آشنا شدم؟

-عین واقعیتو بگو.گناه که نکردین.تازه اگه با آقا روراست باشی بیشتر خوشش میاد.دوباره سرو کلۀ ناصر پیدا شد:


romangram.com | @romangram_com