#کوچ_پارت_170

چراغ آسانسور روشن شد. گفت: فکر مي کني حرف هاي مهدوي درباره ي چي بود؟

سر جام خشکم زد. وارد کلاسش شد و هنرجوي من از آسانسور بيرون اومد و سلام کرد. حتي نمي تونستم حرف بزنم. با دست به در کلاسم اشاره کردم و مثل روح دنبال هنرجوم راه افتادم.

يه نصف ليموي ديگه برداشتم و روي آب مرکبات گيري گذاشتم. مشغول چلوندنش شدم و نگاهم به اون همه ليموي قاچ شده ي روي سفره افتاد. گفتم: نگاه کن به چه روزي افتاديم!!

مامان که هنوز با روسري اي که از مغازه براش آورده بودم ور مي رفت، گفت: دست من ديگه قوت نداره.

- قربون دست مامان همام بشم.

مامان با لبخند کنارم نشست و گفت: خدا نکنه.

عاشق اين خودشيريني هاي من بود ولي آقاجون که خوشش نمي اومد، چپ چپ نگاهم کرد. پرسيدم: هنوز واسه آب ليمو زود نيست؟!

- نه ديگه... شهريوره.

بعد از آموزشگاه بهم زنگ زده بود که بيام خونه کمکش. مسافرکشي رو بي خيال شده بودم و يه راست اومده بودم خونه. بعيد مي دونستم خانوم اقبالي حرفي از ديدن من و رکسان با هم، بهش نزده باشه... به هر حال چيزي بروز نمي داد. زير چشمي به آقاجون که روي کاناپه ها روزنامه مي خوند نگاه کردم. دل تو دلم نبود که از مامان درباره رکسان چيزي بپرسم اما روم نمي شد. مخصوصاً که آقاجون هم از وقتي وارد خونه شده بودم، اونجا نشسته بود و حواسش به ما بود. اصلاً ميخ شده بود رو من و اگر نمي شناختمش فکر مي کردم دلش برام تنگ شده! حتي پياده روي عصرش رو هم کنسل کرده بود و من رو مي پاييد. اين جور وقت ها فاطمه به درد مي خورد که دو روز بود نمي تونستم پيداش کنم. مامان گفت: ديروز رفته بودم دکتر.

ليمو رو ول کردم و گفتم: چرا؟ دکتر ِ چي؟!

- دکتر گوارش... معده دردم دوباره شروع شده.

- چرا به من نگفتي ببرمت؟

- نخواستم مزاحمت بشم.

آقاجون از اون طرف جواب داد: جناب عالي رو ميشه پيدا کرد؟


romangram.com | @romangram_com