#کوچ_پارت_164

شيدا هم لبخند زد و در حاليکه زيتون هاي توي گلاسش رو تکون مي داد، به من گفت: پورسانت من يادت نره!

کمالوند خنديد و من به شوخي گفتم: مگه پنجره ي بالا خوش شانسي مياره؟

- من بودم که تو اتوبان پيدات کردم، يادت نيست؟

با پوزخند گفتم: مگه گم شده بودم؟

- حالت دست کمي از گمشده ها نداشت!

سکوت کردم. من رو موقع کشيدن سمت گاردريل ديده بود. سرش رو از گلاس توي دستش بلند کرد و با نگاه عجيبي گفت: يا شايد من اشتباه مي کنم.

کلاً جمله هاي آخر رو نشنيده گرفتم و با اشاره به نمايشگاه پدرش گفتم: خيله خب... پس خانوادگي اهل معامله جوش دادنيد.

با لبخند کوچيکي گفت: فکر مي کني کي جا پات رو سفت کرده؟ بابا اهل ريسکه ولي انقدرها هم زود به کسي اعتماد نمي کنه.

- به خاطر پورسانت؟

خنديد و جواب داد: دليلش مهم نيست.

من هم خنديدم و گفتم: واسه من هم مهم نيست!

خنده اش بيشتر شد و سرش رو چرخوند ولي بعد از دو ثانيه خنده روي صورتش خشک شد. مسير نگاهش رو دنبال کردم و به مسعود رسيدم که با اخم به يکي از ستون ها تکيه داده بود و به ما نگاه مي کرد. خودم رو جمع و جور کردم و سر جام درست نشستم. فکرم سمت رکسان رفت. حتماً دوست نداشت من با دخترهاي ديگه بخندم. مخصوصاً دختري با اين شکل لباس پوشيدن. البته که من هيچوقت در مورد اينجا بهش نمي گفتم. سرم رو برگردوندم و حواسم رو به حرف هاي بقيه دادم. خبري از يکتا نبود. هفته ي پيش خيلي کري مي خوند و عمداً برنامه ي اين هفته رو چيده بود. احتمالاً بعد از باخت يه راست برگشته بود تهران. خنده ام گرفت.

وقتي مثل هفته ي پيش مهمون ها يکي يکي رفتند و خودمون مونديم، کمالوند از داخل همون کيف که من رو ياد رد و بدل کردن پول تو فيلم هاي گانگستري مينداخت، سهمم رو بيرون آورد و جلوم گذاشت. گفتم: اگر ببازم چي؟

- نمي بازي...


romangram.com | @romangram_com